+ - x
 » از همین شاعر
 این قافله بار ما ندارد
 می آیدم ز رنگ تو ای یار بوی آن
 قصد جفاها نکنی ور بکنی با دل من
 جز جانب دل به دل نیاییم
 مطرب چو زخمه ها را بر تار می کشانی
 بگردان شراب ای صنم بی درنگ
 هله ای آنک بخوردی سحری باده که نوشت
 ای سگ قصاب هجر خون مرا خوش بلیس
 ورا خواهم دگر یاری نخواهم
 ای شه جاودانی وی مه آسمانی

 » بیشتر بخوانید...
 بی تو نمی شود قدم زندگی زنم
 دلم تنگ است غوغا می کنم يار
 سرنوشت رأی
 گر یک نفس آیینه کنی نقش قدم را
 دلم رمیده شد و غافلم من درویش
 تنها
 چی کنم تا که ز هر چیز دل آزاد شود
 از ابر سیاه لعل و گهر می ریزد
 صلح کل
 می خوردن و شاد بودن آیین منست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

از یکی آتش برآوردم تو را
در دگر آتش بگستردم تو را
از دل من زاده ای همچون سخن
چون سخن آخر فروخوردم تو را
با منی وز من نمی داری خبر
جادوم من جادوی کردم تو را
تا نیفتد بر جمالت چشم بد
گوش مالیدم بیازردم تو را
دایم اقبالت جوان شد ز آنچ داد
این کف دست جوامردم تو را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *