+ - x
 » از همین شاعر
 نشانی هاست در چشمش نشانش کن نشانش کن
 هر که بهر تو انتظار کند
 شاد آن صبحی که جان را چاره آموزی کنی
 بکت عینی غداه البین دمعا
 خیک دل ما مشک تن ما
 صوفیان آمدند از چپ و راست
 از اصل چو حورزاد باشیم
 اندیشه را رها کن اندر دلش مگیر
 به باغ و چشمه حیوان چرا این چشم نگشایی
 مرا اگر تو نیابی به پیش یار بجو

 » بیشتر بخوانید...
 بزن دفی که مرا با شرار وصل کند
 جستجوی تو
 شبانه
 بنفشه زلف من ای سر و قد نسرین تن
 شدی پیر و همان در بند غفلت می کنی جان را
 عقلنامه
 فقط و فقط تو را
 کنون که می دمد از بوستان نسیم بهشت
 تشنه

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بیار باده که اندر خمار خمارم
خدا گرفت مرا زان چنین گرفتارم
بیار جام شرابی که رشک خورشید است
به جان عشق که از غیر عشق بیزارم
بیار آنک اگر جان بخوانمش حیف است
بدان سبب که ز جان دردهای سر دارم
بیار آنک نگنجد در این دهان نامش
که می شکافد از او شقه های گفتارم
بیار آنک چو او نیست گولم و نادان
چو با ویم ملک گربزان و طرارم
بیار آنک دمی کز سرم شود خالی
سیاه و تیره شوم گوییا ز کفارم
بیار آنک رهاند از این بیار و میار
بیار زود و مگو دفع کز کجا آرم
بیار و بازرهان سقف آسمان ها را
شب دراز ز دود و فغان بسیارم
بیار آنک پس مرگ من هم از خاکم
به شکر و گفت درآرد مثال نجارم
بیار می که امین میم مثال قدح
که هر چه در شکمم رفت پاک بسپارم
نجار گفت پس مرگ کاشکی قومم
گشاده دیده بدندی ز ذوق اسرارم
به استخوان و به خونم نظر نکردندی
به روح شاه عزیزم اگر به تن خوارم
چه نردبان که تراشیده ام من نجار
به بام هفتم گردون رسید رفتارم
مسیح وار شدم من خرم بماند به زیر
نه در غم خرم و نی به گوش خروارم
بلیس وار ز آدم مبین تو آب و گلی
ببین که در پس گل صد هزار گلزارم
طلوع کرد از این لحم شمس تبریزی
که آفتابم و سر زین وحل برون آرم
غلط مشو چو وحل در رویم دیگربار
که برقرارم و زین روی پوش در عارم
به هر صبوح درآیم به کوری کوران
برای کور طلوع و غروب نگذارم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *