+ - x
 » از همین شاعر
 اینک آن انجم روشن که فلک چاکرشان
 هر آنک از سبب وحشت غمی تنهاست
 رهید جان دوم از خودی و از هستی
 هم دلم ره می نماید هم دلم ره می زند
 آخر بشنید آن مه آه سحر ما را
 الا ای جان قدس آخر به سوی من نمی آیی
 بعد از سماع گویی کان شورها کجا شد
 یار خود را خواب دیدم ای برادر دوش من
 گل سرخ دیدم شدم زعفرانی
 پرده خوش آن بود کز پس آن پرده دار

 » بیشتر بخوانید...
 در بهاران سری از خاک برون آوردن
 تاریخ تلخ
 بسوز
 در جهان گشتم گل بی خار نيست
 خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست
 سارا بس است از همه گلهای این جهان
 ای جوانان عجم
 بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوی
 بدشت غم دلم ماوا گرفته
 هرشب هوای كوچه ی دلدار میكنم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خیز تا فتنه ای برانگیزیم
یک زمان از زمانه بگریزیم
بر بساط نشاط بنشینیم
همه از پیش خویش برخیزیم
جز حریف ظریف نگزینیم
با کسان خسان نیامیزیم
غم بیهوده در جهان نخوریم
می آسوده در قدح ریزیم
ما گرفتار شادی و طربیم
نه گرفتار زهد و پرهیزیم
گر ستیزه کند فلک با ما
بر مرادش رویم و نستیزیم
چون نداریم هیچ دست آویز
چند با هر کسی درآویزیم
عیش باقی است شمس تبریزی
مست جاوید شاه تبریزیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *