+ - x
 » از همین شاعر
 بقا اندر بقا باشد طریق کم زنان ای دل
 همه خوردند و بخفتند و تهی گشت وطن
 یک خانه پر ز مستان، مستان نو رسیدند
 نه آن شیرم که با دشمن برآیم
 تو کمترخواره ای هشیار می رو
 من به سوی باغ و گلشن می روم
 بگفتم با دلم آخر قراری
 نگفتم دوش ای زین بخاری
 غمزه عشقت بدان آرد یکی محتاج را
 تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را؟

 » بیشتر بخوانید...
 دل بسته ام به شعر چسان در برش کنم؟
 باز آمدم که فکر ترا آب و گل کنم
 چند بارد غم دنیا به تن تنهایی
  این چهره ی روز گار است
 شب است ساقی! ساغرت کو؟
 گر من از سرزنش مدعیان اندیشم
 مرد مسلمان
 فریاد سبزه ها
 سر ارادت ما و آستان حضرت دوست
 مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

باز نگار می کشد چون شتران مهار من
یارکشی است کار او بارکشی است کار من
پیش رو قطارها کرد مرا و می کشد
آن شتران مست را جمله در این قطار من
اشتر مست او منم خارپرست او منم
گاه کشد مهار من گاه شود سوار من
اشتر مست کف کند هر چه بود تلف کند
لیک نداند اشتری لذت نوشخوار من
راست چو کف برآورم بر کف او کف افکنم
کف چو به کف او رسد جوش کند بخار من
کار کنم چو کهتران بار کشم چو اشتران
بار کی می کشم ببین عزت کار و بار من
نرگس او ز خون من چون شکند خمار خود
صبر و قرار او برد صبر من و قرار من
گشته خیال روی او قبله نور چشم من
وان سخنان چون زرش حلقه گوشوار من
باغ و بهار را بگو لاف خوشی چه می زنی
من بنمایمت خوشی چون برسد بهار من
می چو خوری بگو به می بر سر من چه می زنی
در سر خود ندیده ای باده بی خمار من
باز سپیدی و برو میر شکار را بگو
هر دو مرا تویی بلی میر من و شکار من
مطلع این غزل شتر بود از آن دراز شد
ز اشتر کوتهی مجو ای شه هوشیار من


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *