+ - x
 » از همین شاعر
 از یکی آتش برآوردم تو را
 گر عشق بزد راهم ور عقل شد از مستی
 اگر نه عاشق اویم چه می پویم به کوی او
 هر که ز عشاق گریزان شود
 هر چند بی گه آیی بی گاه خیز مایی
 خیک دل ما مشک تن ما
 کس بی کسی نماند می دان تو این قدر
 در رخ عشق نگر تا به صفت مرد شوی
 ای ظریف جهان سلام علیک
 از ما مشو ملول که ما سخت شاهدیم

 » بیشتر بخوانید...
 در طلب تا چند ریزی آبروی کام را
 خطه ی سبز
 کفر و دین
 پارسی را پاس میداریم
 هفتاد و دو تیغ
 شرم و حيا به ديدۀ خورد و کلان نماند
 مست شبرو
 ترانه تاریک
 بسته يی زنار ای دل اهل ايمانی هنوز

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تا تو حریف من شدی ای مه دلستان من
همچو چراغ می جهد نور دل از دهان من
ذره به ذره چون گهر از تف آفتاب تو
دل شده ست سر به سر آب و گل گران من
پیشتر آ دمی بنه آن بر و سینه بر برم
گر چه که در یگانگی جان تو است جان من
در عجبی فتم که این سایه کیست بر سرم
فضل توام ندا زند کان من است آن من
از تو جهان پربلا همچو بهشت شد مرا
تا چه شود ز لطف تو صورت آن جهان من
تاج من است دست تو چون بنهیش بر سرم
طره توست چون کمر بسته بر این میان من
عشق برید کیسه ام گفتم هی چه می کنی
گفت تو را نه بس بود نعمت بی کران من
برگ نداشتم دلم می لرزید برگ وش
گفت مترس کمدی در حرم امان من
در برت آن چنان کشم کز بر و برگ وارهی
تا همه شب نظر کنی پیش طرب کنان من
بر تو زنم یگانه ای مست ابد کنم تو را
تا که یقین شود تو را عشرت جاودان من
سینه چو بوستان کند دمدمه بهار من
روی چو گلستان کند خمر چو ارغوان من


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *