+ - x
 » از همین شاعر
 ز سوز شوق دل من همی زند عللا
 لی حبیب حبه یشوی الحشا
 عشوۀ دشمن بخوردی عاقبت
 گفتم که ای جان خود جان چه باشد
 کو همه لطف که در روی تو دیدم همه شب
 امشب از چشم و مغز خواب گریخت
 باز شد در عاشقی بابی دگر
 گر چه بسی نشستم در نار تا به گردن
 همه خوف آدمی را از درونست
 بیا کامشب بجان بخشی بزلف یار می ماند

 » بیشتر بخوانید...
 آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است
 آیینه بر خاک زد صنع یکتا
 بچشم من جهان جز رهگذر نیست
 بازگشت
 گفتم برای آنکه بماند حدیث من
 جهان دل ، جهان رنگ و بو نیست
 خطوط سرنوشت
 سینه ی کنده کنده یی دارم
 مغتنم گیرید دامان دل آگاه را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

عید نمای عید را ای تو هلال عید من
گوش بمال ماه را ای مه ناپدید من
بود من و فنای من خشم من و رضای من
صدق من و ریای من قفل من و کلید من
اصل من و سرشت من مسجد من کنشت من
دوزخ من بهشت من تازه من قدید من
جور کنی وفا بود درد دهی دوا بود
لایق تو کجا بود دیده جان و دید من
پیشتر از نهاد جان لطف تو داد داد جان
ای همگی مراد جان پس تو بدی مرید من
ای مه عید روی تو ای شب قدر موی تو
چون برسم بجوی تو پاک شود پلید من
جسم چو خانقاه جان فکرت ها چو صوفیان
حلقه زدند و در میان دل چو ابایزید من
دم نزم خمش کنم با همه رو ترش کنم
تا که بگوییم تویی حاضر و مستفید من


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *