+ - x
 » از همین شاعر
 تو جان و جهانی کریما مرا
 ای عشق که جمله از تو شادند
 به قرار تو او رسد که بود بی قرار تو
 گفتی که زیان کنی زیان گیر
 نه آتش های ما را ترجمانی
 فعل نیکان محرض نیکیست
 اتاک الصوم فی حلل السعود
 ایا دلی چو صبا ذوق صبح ها دیده
 چرا ز قافله یک کس نمی شود بیدار
 آه کان سایه خدا گوهردلی پرمایه ای

 » بیشتر بخوانید...
 از بس خوش و مست و دلربا می آیی
 عارف کسی بود که به شب ای خدا کند
 ز شهر فجر پیام آوری ظهور نکرد
 نمی دزدد کس از لذات کاهش آفرین خود را
 گریه
 ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
 خير خدايا دلم زنگ خطر می زند
 بی تویی
 من چنینم او چنان اما چنینی همچنان
 گردون ز زمین هیچ گلی برنارد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

باز بهار می کشد زندگی از بهار من
مجلس و بزم می نهد تا شکند خمار من
من دل پردلان بدم قوت صابران بدم
برد هوای دلبری هم دل و هم قرار من
تند نمود عشق او تیز شدم ز تندیش
گفت برو ندیده ای تیزی ذوالفقار من
از قدم درشت او نرم شده ست گردنم
تا چه کشد دگر از او گردن نرمسار من
پخته نجوشد ای صنم جوش مده که پخته ام
کز سر دیگ می رود تا به فلک بخار من
هین که بخار خون من باخبر است از غمت
تا نبرد به آسمان راز دل نزار من
روح گریخت پیش تو از تن همچو دوزخم
شرم بریخت پیش تو دیده شرمسار من


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *