+ - x
 » از همین شاعر
 عقل از کف عشق خورد افیون
 درد شمس الدین بود سرمایه درمان ما
 باز چون گل سوی گلشن می روی
 دو ماه پهلوی همدیگرند بر در عید
 گر ز تو بوسه ای خرد صد مه و مهر و مشتری
 ای ساقی و دستگیر مستان
 ایا سر کرده از جانم تو را خانه کجا باشد
 قدر غم گر چشم سر بگریستی
 ندا رسید به جان ها که چند می پایید
 ایا نزدیک جان و دل چنین دوری روا داری

 » بیشتر بخوانید...
 دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشیم
 راه گم کرده و با رویی چو ماه آمده ای
 باژگونی
 استاده بود پیکر بودای بامیان
 چو تخم اشک به کلفت سرشته اند مرا
 چگونه راه میدهی
 ایدل چو زمانه می کند غمناکت
 ساعتی خندید با خود از دم ِ یك روسپی
 این چرخ فلک که ما در او حیرانیم
 کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش

۱.۰
امتیاز: ۱.۰ | مجموع آراء: ۱

یا رب من بدانمی چیست مراد یار من
بسته ره گریز من برده دل و قرار من
یا رب من بدانمی تا به کجام می کشد
بهر چه کار می کشد هر طرفی مهار من
یا رب من بدانمی سنگ دلی چرا کند
آن شه مهربان من دلبر بردبار من
یا رب من بدانمی هیچ به یار می رسد
دود من و نفیر من یارب و زینهار من
یا رب من بدانمی عاقبت این کجا کشد
یا رب بس دراز شد این شب انتظار من
یا رب چیست جوش من این همه روی پوش من
چونک مرا توی توی هم یک و هم هزار من
عشق تو است هر زمان در خمشی و در بیان
پیش خیال چشم من روزی و روزگار من
گاه شکار خوانمش گاه بهار خوانمش
گاه میش لقب نهم گاه لقب خمار من
کفر من است و دین من دیده نوربین من
آن من است و این من نیست از او گذار من
صبر نماند و خواب من اشک نماند و آب من
یا رب تا کی می کند غارت هر چهار من
خانه آب و گل کجا خانه جان و دل کجا
یا رب آرزوم شد شهر من و دیار من
این دل شهر رانده در گل تیره مانده
ناله کنان که ای خدا کو حشم و تبار من
یا رب اگر رسیدمی شهر خود و بدیدمی
رحمت شهریار من وان همه شهر یار من
رفته ره درشت من بار گران ز پشت من
دلبر بردبار من آمده برده بار من
آهوی شیرگیر من سیر خورد ز شیر من
آن که منم شکار او گشته بود شکار من
نیست شب سیاه رو جفت و حریف روز من
نیست خزان سنگ دل در پی نوبهار من
هیچ خمش نمی کنی تا به کی این دهل زنی
آه که پرده در شدی ای لب پرده دار من


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *