+ - x
 » از همین شاعر
 تا تو حریف من شدی ای مه دلستان من
 گر آخر آمد عشق تو گردد ز اول ها فزون
 مطربا این پرده زن، کان یار ما مست آمدست
 ز شمس دین طرب نوبهار بازآید
 هشتم
 سراندازان همی آیی ز راه سینه در دیده
 به قرار تو او رسد که بود بی قرار تو
 چو دید آن طره کافر مسلمان شد مسلمانی
 دگربار دگربار ز زنجیر بجستم
 چنان مستم چنان مستم من امروز

 » بیشتر بخوانید...
 ای خوشا دوری که میل خاکبازی داشتم
 ای لاله رو بوصف تو دیوان نوشته ام
 بر سرمای درون
 ز می که صد ره نشان ازو بود آن شراب مدام ما
 خاطره ها
 نه هرکس خود گرد هم خودگداز است
 هنوز قامت مستت روان زیباییست
 سلام الله ما کر اللیالی
 گلهای اطلسی
 به حیرت آینه پرداختند روی تو را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چو افتم من ز عشق دل به پای دلربای من
از آن شادی بیاید جان نهان افتد به پای من
وگر روزی در آن خدمت کنم تقصیر چون خامان
شود دل خصم جان من کند هجران سزای من
سحرگاهان دعا کردم که این جان باد خاک او
شنیدم نعره آمین ز جان اندر دعای من
چگونه راه برد این دل به سوی دلبر پنهان
چگونه بوی برد این جان که هست او جان فزای من
یکی جامی به پیش آورد من از ناز گفتم نی
بگفتا نی مگو بستان برای اقتضای من
چو از صافش چشیدم من مرا درداد یک دردی
یکی دردی گران خواری که کامل شد صفای من


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *