+ - x
 » از همین شاعر
 فرست باده ی جان را به رسم دلداری
 تا نلغزی که ز خون راه پس و پیش ترست
 ای دلبر بی دلان صوفی
 بازآمدم بازآمدم از پیش آن یار آمدم
 ای گرد عاشقانت از رشک تخته بسته
 ای سنگ دل تو جان را دریای پرگهر کن
 ای دیده مرا بر در واپس بکشیده سر
 چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم
 اگر چرخ وجود من ازین گردش فرو ماند
 روحیست بی نشان و ما غرقه در نشانش

 » بیشتر بخوانید...
 دل در غم عشق تو برومند بود
 شرمی نداشتید، تنی را فروختید
 در طریق عشق خام افتاده ام
 ترانه ی زنان زیبا روی
 ز دست کوته خود زیر بارم
 کرزیا! چشم ترا صدقه که گریان می کند
 شاه شمشادقدان خسرو شیرین دهنان
 دیوانه یی در من
 تنها
 سلیمی منذ حلت بالعراق

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بر چشمه ضمیرت کرد آن پری وثاقی
هر صورت خیالت از وی شدست پیدا
هر جا که چشمه باشد باشد مقام پریان
بااحتیاط باید بودن تو را در آن جا
این پنج چشمه حس تا بر تنت روانست
ز اشراق آن پری دان گه بسته گاه مجری
وان پنج حس باطن چون وهم و چون تصور
هم پنج چشمه می دان پویان به سوی مرعی
هر چشمه را دو مشرف پنجاه میرابند
صورت به تو نمایند اندر زمان اجلا
زخمت رسد ز پریان گر باادب نباشی
کاین گونه شهره پریان تندند و بی محابا
تقدیر می فریبد تدبیر را که برجه
مکرش گلیم برده از صد هزار چون ما
مرغان در قفس بین در شست ماهیان بین
دل های نوحه گر بین زان مکرساز دانا
دزدیده چشم مگشا بر هر بت از خیانت
تا نفکند ز چشمت آن شهریار بینا
ماندست چند بیتی این چشمه گشت غایر
برجوشد آن ز چشمه خون برجهیم فردا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *