+ - x
 » از همین شاعر
 مها به دل نظری کن که دل تو را دارد
 ای جان لطیف و ای جهانم
 چون عشق کند شکرفشانی
 ای شاد که ما هستیم اندر غم تو جانا
 آن کس که تو را دارد از عیش چه کم دارد
 بخش شانزدهم
 مطربم سرمست شد انگشت بر رق می زند
 ببین ذرات روحانی که شد تابان از این صحرا
 ای ترک ماه چهره چه گردد که صبح تو
 طرفه گرمابه بانی کو ز خلوت برآید

 » بیشتر بخوانید...
 فقط یکبار مینازم به بختم
 با ما شراب از خم حيرت فزا بنوش
 حضرت بوش
 احوال کوهکن را از بيستون بياريد
 خلوتی داریم و حالی با خیال خویشتن
 دوتا نگاه
 به خاک تیره آخر خودسریها می برد ما را
 کرزیا! چشم ترا صدقه که گریان می کند
 محبت چیست تاثیر نگاهی است
 سوار نور

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چندانکه خواهی جنگ کن یا گرم کن تهدید را
می دان که دود گولخن هرگز نیاید بر سما
ور خود برآید بر سما کی تیره گردد آسمان
کز دود آورد آسمان چندان لطیفی و ضیا
خود را مرنجان ای پدر سر را مکوب اندر حجر
با نقش گرمابه مکن این جمله چالیش و غزا
گر تو کنی بر مه تفو بر روی تو بازآید آن
ور دامن او را کشی هم بر تو تنگ آید قبا
پیش از تو خامان دگر در جوش این دیگ جهان
بس برطپیدند و نشد درمان نبود الا رضا
بگرفت دم مار را یک خارپشت اندر دهن
سر درکشید و گرد شد مانند گویی آن دغا
آن مار ابله خویش را بر خار می زد دم به دم
سوراخ سوراخ آمد او از خود زدن بر خارها
بی صبر بود و بی حیل خود را بکشت او از عجل
گر صبر کردی یک زمان رستی از او آن بدلقا
بر خارپشت هر بلا خود را مزن تو هم هلا
ساکن نشین وین ورد خوان جاء القضا ضاق الفضا
فرمود رب العالمین با صابرانم همنشین
ای همنشین صابران افرغ علینا صبرنا
رفتم به وادی دگر باقی تو فرما ای پدر
مر صابران را می رسان هر دم سلامی نو ز ما


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

بهروز:

ای بابا! این ملت اگر ذره ای صبر داشتند که اینقدر بدبختی نمیکشیدند بزن و بکش و بخر و قرض بگیر و دعوا کن و برو و بیا ...آخرش هم جز پشیمانی و ضرر هیچ چیز نصیبشان نمیشود ولی باز هم درس عبرت نمیگیرند جمع کن بساطت را و برای کسی این غزل پرمعنا را بخوان که جویی از عقل در کله اش باشد نه این ملت... لا اله الا الله دهنم را باز نکنم بهتر است !




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *