+ - x
 » از همین شاعر
 هین که هنگام صابران آمد
 رفتیم بقیه را بقا باد
 چهار شعر بگفتم بگفت نی به از این
 یک لحظه و یک ساعت دست از تو نمی دارم
 چه باک دارد عاشق ز ننگ و بدنامی
 ای بی تو حیات ها فسرده
 دلدار من در باغ دی می گشت و می گفت ای چمن
 انجیرفروش را چه بهتر
 صبح چو آفتاب زد رایت روشناییی
 آورد خبر شکرستانی

 » بیشتر بخوانید...
 صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد
 آمد به زیر سایه ی تنهای ام نشست
 حکایت
 صلاح از ما چه می جویی که مستان را صلا گفتیم
 در سوگ استاد شکوری
 ز چشمی که چون چشمه آرزو
 ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
 آواره تر از باد
 می روم آهسته آرام از کنار جاده سرد
 رندم و شهره به شوریدگی و شیدائی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

از ما مرو ای چراغ روشن
تا زنده شود هزار چون من
تا بشکفد از درون هر خار
صد نرگس و یاسمین و سوسن
بر هر شاخی هزار میوه
در هر گل تر هزار گلشن
جان شب را تو چون چراغی
یا جان چراغ را چو روغن
ای روزن خانه را چو خورشید
یا خانه بسته را چو روزن
ای جوشن را چو دست داوود
یا رستم جنگ را چو جوشن
خورشید پی تو غرق آتش
وز بهر تو ساخت ماه خرمن
نستاند هیچ کس بجز تو
تاوان بهار را ز بهمن
از شوق تو باغ و راغ در جوش
وز عشق تو گل دریده دامن
ای دوست مرا چو سر تو باشی
من غم نخورم ز وام کردن
روزی که گذر کنی به بازار
هم مرد رود ز خویش و هم زن
وان شب که صبوح او تو باشی
هم روح بود خراب و هم تن
ترکی کند آن صبوح و گوید
با هندوی شب به خشم سن سن
ترکیت به از خراج بلغار
هر سن سن تو هزار رهزن
گفتی که خموش من خموشم
گر زانک نیاریم به گفتن
ور گوش رباب دل بپیچی
در گفت آیم که تن تنن تن
خاکی بودم خموش و ساکن
مستم کردی به هست کردن
هستی بگذارم و شوم خاک
تا هست کنی مرا دگر فن
خاموش که گفت نیز هستی است
باش از پی انصتواش الکن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *