+ - x
 » از همین شاعر
 با لب او چه خوش بود گفت و شنید و ماجرا
 توی که بدرقه باشی گهی گهی رهزن
 آنکه چون ابر خواند کف ترا
 عاشقان را آتشی وآنگه چه پنهان آتشی
 عشق اندر فضل و علم و دفتر و اوراق نیست
 من آن نیم که تو دیدی چو بینیم نشناسی
 واقعه ای بدیده ام لایق لطف و آفرین
 پیش از آنک از عدم کرد وجودها سری
 چو عشق آمد که جان با من سپاری
 جانا بیار باده که ایام می رود

 » بیشتر بخوانید...
 بازگشت
 هرگز نشد که فلسفه ها راحتم کنند
 بی نکورويی گلستان خوش نمی آيد مرا
 ایستاده ام که رهگذری عاشقم کند
 شاه شمشادقدان خسرو شیرین دهنان
 جدائی شوق را روشن بصر کرد
 تنها
 حسابی نیست با وحشت جنون کامل ما را
 رازست محرمانه بمغز سخن برس
 انتظار

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

از بدی ها آن چه گویم هست قصدم خویشتن
زانک زهری من ندیدم در جهان چون خویشتن
گر اشارت با کسی دیدی ندارم قصد او
نی به حق ذوالجلال و ذوالکمال و ذوالمنن
تا ز خود فارغ نیایم با دگر کس چون رسم
ور بگویم فارغم از خود بود سودا و ظن
ور بگفتم نکته ای هستش بسی تأویل ها
گر غرض نقصان کس دارم نه مردم من نه زن
از تو دارم التماسی ای حریف رازدار
حسن ظنی در هوی و مهر من با خویشتن
دشمن جانم منم افغان من هم از خود است
کز خودی خود من بخواهم همچو هیزم سوختن
چونک یاری را هزاران بار با نام و نشان
مدح های بی نفاقش کرده باشم در علن
فخر کرده من بر او صد بار پیدا و نهان
بوده ما را از عزیزی با دو دیده مقترن
گر یکی عیبی بگویم قصد من عیب من است
زانک ماهم را بپوشد ابر من اندر بدن
رو بدان یک وصف کردم کز ملامت مر ورا
بهر حق دوستی حملش مکن بر مکر و فن
من خودی خویش را گویم که در پنداشتی
رو اگر نور خدایی نیست شو شو ممتحن
ای خود من گر همه سر خدایی محو شو
کان همه خود دیده ای پس دیده خودبین بکن
چون خداوند شمس دین را می ستایم تو بدان
کاین همه اوصاف خوبی را ستودم در قرن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *