+ - x
 » از همین شاعر
 روزی خوشست رویت از نور روز خوشتر
 سوگند خورده ای که از این پس جفا کنی
 چند از این راه نو روزگار
 به دست هجر تو زارم تو نیز می دانی
 قلم از عشق بشکند چو نویسد نشان تو
 دیدم رخ ترسا را با ما چو گل اشکفته
 تا چه عشق است آن صنم را با دل پرخون شده
 یاران سحر خیزان تا صبح کی دریابد
 در میان عاشقان عاقل مبا
 مست گشتم ز ذوق دشنامش

 » بیشتر بخوانید...
 بسيار کنج و کاو مکن اختيار نيست
 اگر معشوق بی مهر است و گر عاشق وفا دارد
 حسرت فروش
 نشد از پرده تنها حق رخ تابیدنم پنهان
 اگر دوباره نیایی
 یاد باد آن که نهانت نظری با ما بود
 عریان
 پیش ما سوختگان مسجد و میخانه یكیست
 خودی روشن ز نور کبریائی است
 گل کو

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

جنتی کرد جهان را ز شکر خندیدن
آنک آموخت مرا همچو شرر خندیدن
گر چه من خود ز عدم دلخوش و خندان زادم
عشق آموخت مرا شکل دگر خندیدن
بی جگر داد مرا شه دل چون خورشیدی
تا نمایم همه را بی ز جگر خندیدن
به صدف مانم خندم چو مرا درشکنند
کار خامان بود از فتح و ظفر خندیدن
یک شب آمد به وثاق من و آموخت مرا
جان هر صبح و سحر همچو سحر خندیدن
گر ترش روی چو ابرم ز درون خندانم
عادت برق بود وقت مطر خندیدن
چون به کوره گذری خوش به زر سرخ نگر
تا در آتش تو ببینی ز حجر خندیدن
زر در آتش چو بخندید تو را می گوید
گر نه قلبی بنما وقت ضرر خندیدن
گر تو میر اجلی از اجل آموز کنون
بر شه عاریت و تاج و کمر خندیدن
ور تو عیسی صفتی خواجه درآموز از او
بر غم شهوت و بر ماده و نر خندیدن
ور دمی مدرسه احمد امی دیدی
رو حلالستت بر فضل و هنر خندیدن
ای منجم اگرت شق قمر باور شد
بایدت بر خود و بر شمس و قمر خندیدن
همچو غنچه تو نهان خند و مکن همچو نبات
وقت اشکوفه به بالای شجر خندیدن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *