+ - x
 » از همین شاعر
 ما همه از الست همدستیم
 مطربا عشقبازی از سر گیر
 هیچ باشد که رسد آن شکر و پسته من
 ز آب تشنه گرفته ست خشم می بینی
 درخت و برگ برآید ز خاک این گوید
 بیار باده که دیر است در خمار توام
 پایی به میان درنه تا عیش ز سر گیرم
 گر هیچ نگارینم بر خلق عیانستی
 نک ماه رجب آمد تا ماه عجب بیند
 بمشو همره مرغان که چنین بی پر و بالی

 » بیشتر بخوانید...
 از آمدن بهار و از رفتن دی
 تا یک نگه بینم ترا یک عمرت ارمان میکنم
 خیال قرب غفلت دوری از انس است محرم را
 دمی با حافظ
 شور نوا
 خانه - مرد
 کسی از بستر گلهای سرخ آواز مى خواند
 روی تو کس ندید و هزارت رقیب هست
 گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس
 ما درس سحر در ره میخانه نهادیم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

جان حیوان که ندیده است بجز کاه و عطن
شد ز تبدیل خدا لایق گلزار فطن
نوبهاری است خدا را جز از این فصل بهار
که در او مرده نماند وثنی و نه وثن
ز نسیمش شود آن جغد به از باز سپید
بهتر از شیر شود از دم او ماده زغن
زنده گشتند و پی شکر دهان بگشادند
بوسه ها مست شدند از طرب بوی دهن
دست دستان صبا لخلخه را شورانید
تا بیاموخت به طفلان چمن خلق حسن
جبرئیل است مگر باد و درختان مریم
دست بازی نگر آن سان که کند شوهر و زن
ابر چون دید که در زیر تتق خوبانند
برفشانید نثار گهر و در عدن
چون گل سرخ گریبان ز طرب بدرانید
وقت آن شد که به یعقوب رسد پیراهن
چون عقیق یمنی لب دلبر خندید
بوی رحمان به محمد رسد از سوی یمن
چند گفتیم پراکنده دل آرام نیافت
جز بدان جعد پراکنده آن خوب زمن
شمس تبریز برآ تیغ بزن چون خورشید
تیغ خورشید دهد نور به جان چو مجن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *