+ - x
 » از همین شاعر
 واجب کند چو عشق مرا کرد دل خراب
 بیا ای زیرک و بر گول می خند
 نگارا تو گلی یا جمله قندی
 نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد
 یک لحظه و یک ساعت دست از تو نمی دارم
 ما نه زان محتشمانیم که ساغر گیرند
 اتی النیروز مسرورالجنان
 مرا در خنده می آرد بهاری
 دایم پیش خود نهی آینه را هرآینه
 ببسته است پری نهانیی پایم

 » بیشتر بخوانید...
 چو اشک اندر دل فطرت تپیدم
 صدایی در شب
 شنیدم مرگ با یزدان چنین گفت
 نه در خويشم از آن از خويش بيرون گفتگو دارم
 آمد به زیر سایه ی تنهای ام نشست
 آزادگی
 برو جايی که کر و فر نباشد
 ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست
 افسانه تلخ
 رفتم که در این منزل بیداد بدن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

می بده ای ساقی آخرزمان
ای ربوده عقل های مردمان
خاکیان زین باده بر گردون زدند
ای می تو نردبان آسمان
بشکن از باده در زندان غم
وارهان جان را ز زندان غمان
تن به سان ریسمان بگداخته
جان معلق می زند بر ریسمان
ترک ساقی گشت در ده کس نماند
گرگ ماند و گوسفند و ترکمان
چون رسید این جا گمانم مست شد
دل گرفته خوش بغل های گمان


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *