+ - x
 » از همین شاعر
 یار نخواهم که بود بدخو و غمخوار و ترش
 امروز خندانیم و خوش کان بخت خندان می رسد
 ای زیان و ای زیان و ای زیان و ای زیان
 یکی دودی پدید آمد سحرگاهی به هامونی
 آنک جانش داده ای آن را مکش
 برخیز که جان است و جهان است و جوانی
 پرسید کسی که ره کدامست
 علی الله ای مسلمانان از آن هجران پرآتش
 چندانکه خواهی جنگ کن یا گرم کن تهدید را
 جفا از سر گرفتی یاد می دار

 » بیشتر بخوانید...
 تا دل به چين کاکل يار آشيانه ساخت
 نفس آشفته می دارد چوگل جمعیت ما را
 ای پیک راستان خبر یار ما بگو
 آن نیمه ی نان که بینوایی یابد
 سال ها پیروی مذهب رندان کردم
 پرنده
 مه
 به پیشگاه مولانا
 نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی
 از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هر روز بامداد سلام علیکما
آن جا که شه نشیند و آن وقت مرتضا
دل ایستاد پیشش بسته دو دست خویش
تا دست شاه بخشد پایان زر و عطا
جان مست کاس و تا ابدالدهر گه گهی
بر خوان جسم کاسه نهد دل نصیب ما
تا زان نصیب بخشد دست مسیح عشق
مر مرده را سعادت و بیمار را دوا
برگ تمام یابد از او باغ عشرتی
هم بانوا شود ز طرب چنگل دوتا
در رقص گشته تن ز نواهای تن به تن
جان خود خراب و مست در آن محو و آن فنا
زندان شده بهشت ز نای و ز نوش عشق
قاضی عقل مست در آن مسند قضا
سوی مدرس خرد آیند در سال
کاین فتنه عظیم در اسلام شد چرا
مفتی عقل کل به فتوی دهد جواب
کاین دم قیامت ست روا کو و ناروا
در عیدگاه وصل برآمد خطیب عشق
با ذوالفقار و گفت مر آن شاه را ثنا
از بحر لامکان همه جان های گوهری
کرده نثار گوهر و مرجان جان ها
خاصان خاص و پردگیان سرای عشق
صف صف نشسته در هوسش بر در سرا
چون از شکاف پرده بر ایشان نظر کند
بس نعره های عشق برآید که مرحبا
می خواست سینه اش که سنایی دهد به چرخ
سینای سینه اش بنگنجید در سما
هر چار عنصرند در این جوش همچو دیک
نی نار برقرار و نه خاک و نم هوا
گه خاک در لباس گیا رفت از هوس
گه آب خود هوا شد از بهر این ولا
از راه روغناس شده آب آتشی
آتش شده ز عشق هوا هم در این فضا
ارکان به خانه خانه بگشته چو بیذقی
از بهر عشق شاه نه از لهو چون شما
ای بی خبر برو که تو را آب روشنی ست
تا وارهد ز آب و گلت صفوت صفا
زیرا که طالب صفت صفوت ست آب
وان نیست جز وصال تو با قلزم ضیا
ز آدم اگر بگردی او بی خدای نیست
ابلیس وار سنگ خوری از کف خدا
آری خدای نیست ولیکن خدای را
این سنتی ست رفته در اسرار کبریا
چون پیش آدم از دل و جان و بدن کنی
یک سجده ای به امر حق از صدق بی ریا
هر سو که تو بگردی از قبله بعد از آن
کعبه بگردد آن سو بهر دل تو را
مجموع چون نباشم در راه پس ز من
مجموع چون شوند رفیقان باوفا
دیوارهای خانه چو مجموع شد به نظم
آن گاه اهل خانه در او جمع شد دلا
چون کیسه جمع نبود باشد دریده درز
پس سیم جمع چون شود از وی یکی بیا
مجموع چون شوم چو به تبریز شد مقیم
شمس الحقی که او شد سرجمع هر علا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *