+ - x
 » از همین شاعر
 بیا ای غم که تو بس باوفایی
 چه باشد گر چو عقل و جان نخسبی
 خورانمت می جان تا دگر تو غم نخوری
 ای بس فراز و شیب که کردم طلب گری
 به یارکان صفا جز می صفا مدهید
 ای دل چو نمی گردد در شرح زبان من
 بار دگر آمدیم تا شود اقبال شاد
 صنما این چه گمانست فرودست حقیر
 ای بمرده هر چه جان در پای او
 آخر کی شود از آن لقا سیر

 » بیشتر بخوانید...
 کاندید شو! کاندید شو! آدم حسابت می کنم
 دلم رمیده شد و غافلم من درویش
 تو مردِ شهر پندار کجایی
 من تاجر شمایم و كالاى من وفاست
 قصه پرداز
 خير خدايا دلم زنگ خطر می زند
 دیگر نمانده تاب فراق تو در سرم
 صدایی در شب
 اگر یک شب خودت را جای این مهتاب بگذاری
 شب

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آمد آمد در میان خوب ختن
هر دو دستت را بشو از جان و تن
داد شمشیری به دست عشق و گفت
هرچ بینی غیر من گردن بزن
اندر آب انداز الا نوح را
هر که باشد خوب و زشت و مرد و زن
هر که او اندر دل نوح است رست
هر که در پستی است در دریا فکن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *