+ - x
 » از همین شاعر
 ای زده مطرب غمت در دل ما ترانه ای
 عالم گرفت نورم بنگر به چشم هایم
 آمدم تا رو نهم بر خاک پای یار خود
 من چو در گور درون خفته همی فرسایم
 ورد البشیر مبشرا ببشاره
 ای صد هزار خرمن ها را بسوخته
 هذیان که گفت دشمن به درون دل شنیدم
 تا نزند آفتاب خیمه نور جلال
 آن کس که ز جان خود نترسد
 بیا بیا که تویی شیر شیر شیر مصاف

 » بیشتر بخوانید...
 گرچه دوزخ را گناهم در تلاطم آورد
 دنیای مردان
 گر بهشتم می سزد ديدار جانانم بس است
 افلاک که جز غم نفزایند دگر
 مرغی دیدم نشسته بر باره طوس
 ابتدا از چشم هایت یک جهنم ساختند
 شتر را بچه او گفت در دشت
 دعوای قانونی
 خنده فروش
 گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مرغ خانه با هما پر وا مکن
پر نداری نیت صحرا مکن
چون سمندر در دل آتش مرو
وز مری تو خویش را رسوا مکن
درزیا آهنگری کار تو نیست
تو ندانی فعل آتش ها مکن
اول از آهنگران تعلیم گیر
ور نه بی تعلیم تو آن را مکن
چون نه ای بحری تو بحر اندرمشو
قصد موج و غره دریا مکن
ور کنی پس گوشه کشتی بگیر
دست خود را تو ز کشتی وا مکن
گر بیفتی هم در آتش کشتی بیفت
تکیه تو بر پنجه و بر پا مکن
چرخ خواهی صحبت عیسی گزین
ور نه قصد گنبد خضرا مکن
میوه خامی مقیم شاخ باش
بی معانی ترک این اسما مکن
شمس تبریزی مقیم حضرت است
تو مقام خویش جز آن جا مکن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *