+ - x
 » از همین شاعر
 کرانی ندارد بیابان ما
 بگو ای یار همراز این چه شیوه ست
 آن ره که بیامدم کدامست؟!
 چو آمد روی مه رویم که باشم من که من باشم
 ساقی و سردهی ز لب یارم آرزوست
 برفتم دی به پیشش سخت پرجوش
 تلخی نکند شیرین ذقنم
 دلم را ناله سرنای باید
 ای بی وفا جانی که او بر ذوالوفا عاشق نشد
 من از عالم تو را تنها گزینم

 » بیشتر بخوانید...
 مادر مرا نبخش
 شب که بر خاک سيه روی بديوار نهم
 مار کر
 جهان تا از عدم بیرون کشیدند
 ارکان گهرست و ما نگاریم هم
 به افرنگی بتان خود را سپردی
 آن قصر که جمشید در او جام گرفت
 ای بلا جویان کوی انتظار
 یک آه سرد نیم شبی از جگر برآ
 حسابی نیست با وحشت جنون کامل ما را

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

ای خدا این وصل را هجران مکن
سرخوشان عشق را نالان مکن
باغ جان را تازه و سرسبز دار
قصد این مستان و این بستان مکن
چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن
خلق را مسکین و سرگردان مکن
بر درختی کشیان مرغ توست
شاخ مشکن مرغ را پران مکن
جمع و شمع خویش را برهم مزن
دشمنان را کور کن شادان مکن
گر چه دزدان خصم روز روشنند
آنچ می خواهد دل ایشان مکن
کعبه اقبال این حلقه است و بس
کعبه اومید را ویران مکن
این طناب خیمه را برهم مزن
خیمه توست آخر ای سلطان مکن
نیست در عالم ز هجران تلختر
هرچ خواهی کن ولیکن آن مکن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *