+ - x
 » از همین شاعر
 گر لاش نمود راه قلاش
 باز آفتاب دولت بر آسمان برآمد
 اگر عالم همه پُر خار باشد
 شب شد ای خواجه ز کی آخر آن یار تو کو
 ماها چو به چرخ دل برآیی
 یار خود را خواب دیدم ای برادر دوش من
 زان می که ز بوی او شوریده و سرمستم
 بگردان ساقیا آن جام دیگر
 بدرد مُرده کفن را، بسر گور بر آید
 کجا باشد دورویان را میان عاشقان جایی

 » بیشتر بخوانید...
 رازقی
 ملت من
 یاد باد آن که نهانت نظری با ما بود
 تابکی گردم از آن دلبر خودکام جدا
 پاس کار خود نباشد صاحب تدبیر را
 دل ما آتش و تن موج دودش
 مادرم خسته و تنها و خموش
 گداز گوهر دل باده ناب است شبنم را
 پیری دیدم به خانهٔ خماری
 پدرم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به شکرخنده ببردی دل من
بشکن شکر دل را مشکن
دل ما را که ز جا برکندی
به تو آمد پر و بالش بمکن
بنگر تا به چه لطفش بردی
رحم کن هر نفسش زخم مزن
جانم اندر پی دل می آید
چه کند بی تو در این قالب تن
بی تو دل را نبود برگ جهان
بی تو گل را نبود برگ چمن
هین چرا بند شکستی خاموش
یا مگر نیست تو را بند دهن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *