+ - x
 » از همین شاعر
 تو آن ماهی که در گردون نگنجی
 شعر من نان مصر را ماند
 بوی آن خوب ختن می آیدم
 چند از این راه نو روزگار
 این کیست این این کیست این این یوسف ثانی است این
 ای وصل تو اصل شادمانی
 ای خیالی که به دل می گذری
 الا یا مالکا رق الزمان
 فقیر است او فقیر است او فقیر ابن الفقیر است او
 مطربم سرمست شد انگشت بر رق می زند

 » بیشتر بخوانید...
 خانه را در بی کسی طی می کنم
 نه من دیگر نمی خندم
 اگر مردی در تسلیم زن راه طلب مگشا
 نظر برکجروان از راستان بیش است گردون را
 رندم و شهره به شوریدگی و شیدائی
 تا شنیدم که نیایی سخنم را یخ زد
 مادر
 ملت من
 پرتگاه
 بیا ای هموطن از هم شویم ما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

امروز سرکشان را عشقت جلوه کردن
آورد بار دیگر یک یک ببسته گردن
رو رو تو در گلستان بنگر به گل پرستان
یک لحظه سجده کردن یک لحظه باده خوردن
نگذارد آن شکرخو بر ما ز ما یکی مو
چون صوفیان جان را این است سر ستردن
دندان تو چو شد سست بر جاش دیگری رست
می دانک همچنین است بر مرد جان سپردن
ای خصم شمس تبریز ای دزد راه و منکر
می باش در شکنجه از خویش و درفشردن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *