+ - x
 » از همین شاعر
 نیمیت ز زهر آمد نیمی دگر از شکر
 ای جهان را دلگشا اقبال عشق
 بار دگر آن دلبر عیار مرا یافت
 همه چون ذره روزن ز غمت گشته هوایی
 مخمورم پرخواره اندازه نمی دانم
 رفتم به طبیب جان گفتم که ببین دستم
 چند اندر میان غوغایی
 یا منیر الخد یا روح البقا
 هله دوشت یله کردم شب دوشت یله کردم
 بخت نگار و چشم من هر دو نخسبد در زمن

 » بیشتر بخوانید...
 آن که شمشیر ستم بر سر ما آخته است
 شعری برای جنگ
 نظر اگر چه به دام آفتاب می آرد
 تبار وسوسه ها
 شنیده ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت
 روز رویدن لاله به باغ
 رباعیات امروز
 همای اوج سعادت به دام ما افتد
 دام مهرویان
 هیچ و پیچ

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
ترک من خراب شب گرد مبتلا کن
ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن
از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن
ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده
بر آب دیده ما صد جای آسیا کن
خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارا
بکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کن
بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کن
دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن
در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
گر اژدهاست بر ره عشقی است چون زمرد
از برق این زمرد هی دفع اژدها کن
بس کن که بیخودم من ور تو هنرفزایی
تاریخ بوعلی گو تنبیه بوالعلا کن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *