+ - x
 » از همین شاعر
 چندان بگردم گرد دل کز گردش بسیار من
 ز مکر حق مباش ایمن اگر صد بخت بینی تو
 ز همراهان جُدایی مصلحت نیست
 برون کن سر که جان سرخوشانی
 آخر ای دلبر نه وقت عشرت انگیزی شدست
 چو در دل پای بنهادی بشد از دست اندیشه
 چرا ز اندیشه ای بیچاره گشتی
 دیده حاصل کن دلا آنگه ببین تبریز را
 سر برمزن از هستی تا راه نگردد گم
 بر سر کوی تو عقل از سر جان برخیزد

 » بیشتر بخوانید...
 پسری که بر سر او دوهزار سر شکسته
 فصل گل در بهار می درکش
 آن که شمشیر ستم بر سر ما آخته است
 بارها گفته ام و بار دگر می گویم
 اژدها
 چو می بینی که رهزن کاروان کشت
 پرچو شدم
 واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند
 پندار
 بودن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

جفای تلخ تو گوهر کند مرا ای جان
که بحر تلخ بود جای گوهر و مرجان
وفای توست یکی بحر دیگر خوش خوار
که چارجوی بهشت است از تکش جوشان
منم سکندر این دم به مجمع البحرین
که تا رهانم جان را ز علت و بحران
که تا ببندم سدی عظیم بر یأجوج
که تا رهند خلایق ز حمله ایشان
از آنک ایشان مر بحر را درآشامند
که هیچ آب نماند ز تابشان به جهان
از آنک آتشی اند وز عنصر دوزخ
عدو لطف جنان و حجاب نور جنان
ز هر شمار برونند از آنک از قهرند
که قهر وصف حق است و ندارد آن پایان
برهنه اند و همه سترپوششان گوش است
نه سترپوش دلانه که دیدن است عیان
لحاف گوش چپستش فراش گوش راست
به شب نتیجه یأجوج را یقین می دان
لحاف و فرش مقلد چون علم تقلید است
یقین به معنی یأجوجی است نی انسان
از آنک دل مثل روزن است کاندر وی
ز شمس نورفشان است و ذره دست افشان
هزار نام و صفت دارد این دل و هر نام
به نسبتی دگر آمد خلاف و دیگر سان
چنانک شخصی نسبت به تو پدر باشد
به نسبت دگری یا پسر و یا اخوان
چو نام های خدا در عدد به نسبت شد
ز روی کافر قاهر ز روی ما رحمان
بسا کسا که به نسبت به تو که معتقدی
فرشته است و به نسبت به دیگری شیطان
چنانک سر تو نسبت به تو بود مکشوف
به نسبت دگری حال سر تو پنهان


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *