+ - x
 » از همین شاعر
 خیزید عاشقان که سوی آسمان رویم
 ای نوش کرده نیش را ، بی خویش کن با خویش را
 طوطی جان مست من از شکری چه می شود
 چنان مست است از آن دم جان آدم
 قدر غم گر چشم سر بگریستی
 مست می عشق را حیا نی
 باز رسیدیم ز میخانه مست
 ما را خدا از بهر چه آورد بهر شور و شر
 شهوت که با تو رانند صدتو کنند جان را
 مات خود را صنما مات مکن

 » بیشتر بخوانید...
 در سوگ استاد شکوری
 بسته يی زنار ای دل اهل ايمانی هنوز
 چشم به راه
 باران شرر ز ابر بصر لرزد و ريزد
 تعبیر بی خوابی
 گریه تلخ
 این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت
 ز چشمی که چون چشمه آرزو
 گویند بهشت و حور و کوثر باشد
 حریف ضرب او مرد تمام است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نعیم تو نه از آن است که سیر گردد جان
مرا به خوان تو باید هزار حلق و دهان
بیا که آب حیاتی و بنده مستسقی
نه بنده راست ملالت نه لطف راست کران
بیا که بحر معلق تویی و من ماهی
میان بحرم و این بحر را کی دید میان
ز بحر توست یکی قطره آب خاک آلود
که جان شده ست به پیش جماعتی بی جان
بیا بیا که تویی آفتاب و من ذره
به پیش شعله رویت چو ذره چرخ زنان


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *