+ - x
 » از همین شاعر
 ای نور افلاک و زمین چشم و چراغ غیب بین
 پرده بگردان و بزن ساز نو
 آه چه بی رنگ و بی نشان که منم
 فرست باده ی جان را به رسم دلداری
 حریف جنگ گزیند تو هم درآ در جنگ
 روم به حجره خیاط عاشقان فردا
 ای ز رویت تافته در هر زمانی نور نو
 ساقی بیار باده سغراق ده منی
 لحظه ای قصه کنان، قصهٔ تبریز کنید
 تو نقشی نقش بندان را چه دانی

 » بیشتر بخوانید...
 همان ساعت که از بزم وصالت دور گردیدم
 ناله ای در سکوت
 اندرز
 درخت تو گر بار دانش بگیرد
 زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
 مشاعره
 از دور بدیدم آن پری را
 سه کنجی اتاق
 سرنوشت واژگون
 در زیر سایه روشن مهتاب خوابنک

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بانگ برآمد ز دل و جان من
که ز معشوقه پنهان من
سجده گه اصل من و فرع من
تاج سر من شه و سلطان من
خسته و بسته ست دل و دست من
دست غم یوسف کنعان من
دست نمودم که بگو زخم کیست
گفت ز دست من و دستان من
دل بنمودم که ببین خون شده ست
دید و بخندید دلستان من
گفت به خنده که برو شکر کن
عید مرا ای شده قربان من
گفتم قربان کیم یار گفت
آن منی آن منی آن من
صبح چو خندید دو چشمم گریست
دید ملک دیده گریان من
جوش برآورد و روان کرد آب
از شفقت چشمه حیوان من
نک اثر آب حیاتش نگر
در بن هر سی و دو دندان من
آب حیات است روانه ز جوش
تازه بدو سدره ایمان من
بنده این آبم و این میراب
بنده تر از من دل حیران من
بس کن گستاخ مرو هین خموش
پیش شهنشاه نهان دان من


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *