+ - x
 » از همین شاعر
 همه را بیازمودم ز تو خوشترم نیامد
 چون تو آن روبند را از روی چون مه برکنی
 عشرتی هست در این گوشه غنیمت دارید
 سراندازان همی آیی نگارین جگرخواره
 ای گشته دلت چو سنگ خاره
 آن شکل بین وان شیوه بین وان قد و خد و دست و پا
 دل معشوق سوزیده است بر من
 از دخول هر غری افسرده ای در کار من
 رو رو ای جان سبک خیز غریب سفری
 گفتی شکار گیرم رفتی شکار گشتی

 » بیشتر بخوانید...
 قصیده ی نور
 یک ناگهان
 می خور که فلک بهر هلاک من و تو
 تا بهار آرزوهای مرا گلباررویا میکنی
 بی بازگشت
 آیت غرور
 در پرده اسرار کسی را ره نیست
 تنورت گرم تا ماند؛ بسوزانم بسوزانم!
 عشق باطله
 بی دولت عشق زندگانی نفسی ست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آمده ای بی گه خامش مشین
یک قدح مردفکن برگزین
آب روان داد ز چشمه حیات
تا بدمد سبزه ز آب و ز طین
آن می گلگون سوی گلشن کشان
تا بگزد لاله رخ یاسمین
راح نما روح مرا تا که روح
خندد و گوید سخنی خندمین
درکشد اندیشه گری دست خود
چونک برافشاند یار آستین
گردن غم را بزند تیغ می
کاین بکشد کان حلاوت ز کین
بام و در مجلس افغان کند
کاغتنموا الهوه یا شاربین
گوش گشا جانب حلقه کرام
چشم گشا روشنی چشم بین
سجده کند چین چو گشاید دو چشم
جعد تو را بیند پنجاه چین
خرمیش بر دل خرم زند
سوی امین آید روح الامین
مادر عشرت چو گشاید کنار
بازرهد جان ز بنات و بنین
بس کنم و رخت به ساقی دهم
وز کف او گیرم در ثمین


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *