+ - x
 » از همین شاعر
 ز زندان خلق را آزاد کردم
 امروز نیم ملول شادم
 اگر خورشید جاویدان نگشتی
 هله پاسبان منزل تو چگونه پاسبانی
 ای ساقیی که آن می احمر گرفته ای
 ز آتش شهوت بر آوردم تو را
 تو جان مایی، ماه سمایی
 عشق تو آورد قدح پر ز بلاها
 توبه سفر گیرد با پای لنگ
 تا به کی ای شکر چو تن بی دل و جان فغان کنم

 » بیشتر بخوانید...
 سال ها پیروی مذهب رندان کردم
 دو صد دانا درین محفل سخن گفت
 مژده ای دل که دگر باد صبا بازآمد
 رنگ حنا بدست تو ای نوجوان خوشست
 دالان عجیب
 پیچک عشق
 خانم خدا خراب كند خانۀ ترا
 آیینه ها
 بگذار برگردم!
 ناله ای در سکوت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مستی ببینی رازدان می دانک باشد مست او
هستی ببینی زنده دل می دانک باشد هست او
گر سر ببینی پرطرب پر گشته از وی روز و شب
می دانک آن سر را یقین خاریده باشد دست او
عالم چو ضد یک دگر در قصد خون و شور و شر
لیکن نیارد دم زدن از هیبت پابست او
هر دم یکی را می دهد تا چون درختی برجهد
حیران شود دیو و پری در خیز و در برج است او
سبلت قوی مالیده ای از شیر نقشی دیده ای
ای فربه از بایست خود باری ببین بایست او
زو قالبت پیوسته شد پیوسته گردد حالتت
ای رغبت پیوندها از رحمت پیوست او
ای خوش بیابان که در او عشق است تازان سو به سو
جز حق نباشد فوق او جز فقر نبود پست او
شست سخن کم باف چون صیدت نمی گردد زبون
تا او بگیرد صیدها ای صید مست شست او


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *