+ - x
 » از همین شاعر
 آن یوسف خوش عذار آمد
 بازآمدم خرامان تا پیش تو بمیرم
 درخت و برگ برآید ز خاک این گوید
 عشق در کفر کرد اظهاری
 بر دیوانگان امروز آمد شاه پنهانی
 یک دمی خوش چو گلستان کندم
 سیر گشتم ز نازهای خسان
 تو هر چند صدری شه مجلسی
 باز ترش شدی مگر یار دگر گزیده ای
 آن ره که بیامدم کدامست؟!

 » بیشتر بخوانید...
 ای غنچه خندان چرا خون در دل ما میکنی
 انتخاب من ز حسن يار سيب غبغب است
 بدست من همان دیرینه چنگ است
 پیش از شیوع چشم تو اینجا اجل نبود
 آذرخش خیال
 قدت طوبی، رخت ماه تمام است
 مباد
 شب که بر خاک سيه روی بديوار نهم
 رفته
 از تو چه پنهان

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

کی ز جهان برون شود جزو جهان هله بگو
کی برهد ز آب نم چون بجهد یکی ز دو
هیچ نمیرد آتشی ز آتش دیگر ای پسر
ای دل من ز عشق خون خون مرا به خون مشو
چند گریختم نشد سایه من ز من جدا
سایه بود موکلم گر چه شوم چو تار مو
نیست جز آفتاب را قوت دفع سایه ها
بیش کند کمش کند این تو ز آفتاب جو
ور دو هزار سال تو در پی سایه می دوی
آخر کار بنگری تو سپسی و پیش او
جرم تو گشت خدمتت رنج تو گشت نعمتت
شمع تو گشت ظلمتت بند تو گشت جست و جو
شرح بدادمی ولی پشت دل تو بشکند
شیشه دل چو بشکنی سود نداردت رفو
سایه و نور بایدت هر دو به هم ز من شنو
سر بنه و دراز شو پیش درخت اتقوا
چون ز درخت لطف او بال و پری برویدت
تن زن چون کبوتران بازمکن بقوبقو
چغز در آب می رود مار نمی رسد بدو
بانگ زند خبر کند مار بداندش که کو
گر چه که چغز حیله گر بانگ زند چو مار هم
آن دم سست چغزیش بازدهد ز بانگ بو
چغز اگر خمش بدی مار شدی شکار او
چونک به کنج وارود گنج شود جو و تسو
گنج چو شد تسوی زر کم نشود به خاک در
گنج شود تسوی جان چون برسد به گنج هو
ختم کنم بر این سخن یا بفشارمش دگر
حکم تو راست من کیم ای ملک لطیف خو


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *