+ - x
 » از همین شاعر
 ابشر ثم ابشر یا متمن
 آفتابا سوی مه رویان شدی
 خیال ترک من هر شب صفات ذات من گردد
 خواهی ز جنون بویی ببری
 اندک اندک جمع مستان می رسند
 پرده دل می زند زهره هم از بامداد
 درآ تا خرقه قالب دراندازم همین ساعت
 مرا در خنده می آرد بهاری
 ای دل چه اندیشیدۀ در عذر آن تقصیر ها؟
 خلقان همه نیکند جز این تن که گزیدیم

 » بیشتر بخوانید...
 شراب تلخ می خواهم که مردافکن بود زورش
 اگر حیرت به این رنگست دست و تیغ قاتل را
 دیگر برای شعر و غزل آفرین مگو
 خمارم نشکند از جام و مينا زانکه خم خوارم
 جوهر مردی
 بیا مرا که غمت آب کرده یاری کن
 بی دولت عشق زندگانی نفسی ست
 در نیمه های شامگاهان آن زمان که ماه
 انتظار
 هرکجا تسلیم بندد بر میان شمشیر را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

باده چو هست ای صنم بازمگیر و نی مگو
عرضه مکن دو دست تی پر کن زود آن سبو
ای طربون غم شکن سنگ بر این سبو مزن
از در حق به یک سبو کم نشده ست آب جو
زان قدحی که ساحران جان به فدا شدند از آن
چون کف موسی نبی بزم نهاد و کرد طو
فاش بیا و فاش ده باده عشق فاش به
عید شده ست و عام را گر رمضان است باش گو
رغم سپید ماخ را رقص درآر شاخ را
و آن کرم فراخ را بازگشای تو به تو
مهره که درربوده ای بر کف دست نه دمی
و آن گروی که برده ای بار دوم ز ما مجو
مرده به مرگ پار من زنده شده ز یار من
چند خزیده در کفن زنده از آن مسیح خو
منکر حشر روز دین ژاژ مخا بیا ببین
رسته چو سبزه از زمین سروقدان باغ هو
خامش کرده جملگان ناطق غیب بی زبان
خطبه بخوانده بر جهان بی نغمات و گفت و گو


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *