+ - x
 » از همین شاعر
 هر روز فقیران را هم عید و هم آدینه
 هله نومید نباشی که تو را یار براند
 جان منست او هی مزنیدش
 ای از نظرت مست شده اسم و مسما
 دیر آمده ای مرو شتابان
 امروز گزافی ده آن باده نابی را
 جانا به غریبستان چندین به چه می مانی
 بهر شهوت جان خود را می دهی همچون ستور
 گر زانک ملولی ز من ای فتنه حوران
 مشک و عنبر گر ز مشک زلف یارم بو کند

 » بیشتر بخوانید...
 حرفی میان ما شد و اما به دل نگیر
 آشتی
 مائیم که اصل شادی و کان غمیم
 مرگ زیباست
 درد عشقی کشیده ام که مپرس
 معنای تجدد
 ذهن کوچه گشت
 بامدادان که ز خلوتگه کاخ ابداع
 ظاهرشاه در حدیث رفتگان
 پر کن پیاله را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دل آتش پذیر از توست برق و سنگ و آهن تو
مرا سیران کجا باشد مرا تحویل و رفتن تو
بدیدم بی تو من خود را تو دیدی بیخودم هم تو
به زیر خاک دررفتم نرفتم من بیا من تو
اگر گویم تو می گویی من آن ظلمت ز خود بینم
از آن ظلمت که می گریم سری چون ماه برزن تو
گریبانم دریدستم ز خود دامن کشیدستم
که تا گیری گریبانم کشی از مهر دامن تو
گریبانم دریدی تو و دامانم کشیدی تو
کدامم من چه نامم من مرا جان تو مرا تن تو
پشیمانم پشیمانم پشیمان تو پشیمان تو
چو سوسن صد زبانم من زبان و نطق و سوسن تو
دو چشمم خیره در رویت گهی چوگان گهی گویت
تویی حیران تویی چوگان تویی دو چشم روشن تو
به یک اندیشه حنظل را کنی بر من چو صد شکر
به یک اندیشه شکر را کنی چون زهر دشمن تو
تویی شکر تویی حنظل تویی اندیشه مبدل
تویی مور و سلیمان تو تویی خورشید و روزن تو
بدم من کافر احول شدم توحید را اکمل
تویی احول کن کافر تویی ایمان و مؤمن تو


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *