+ - x
 » از همین شاعر
 جنتی کرد جهان را ز شکر خندیدن
 در میان عاشقان عاقل مبا
 ما قحطیان تشنه و بسیارخواره ایم
 با تو عتاب دارم جانا چرا چنینی
 ای خفته شب تیره هنگام دعا آمد
 دست بنه بر دلم از غم دلبر مپرس
 برو برو که به بز لایق است بزغاله
 چون جان تو می ستانی چون شکر است مردن
 جان پیش تو هر ساعت می ریزد و می روید
 آه چه دیوانه شدم در طلب سلسله ای

 » بیشتر بخوانید...
 باز آمدم که فکر ترا آب و گل کنم
 پس انداز بانکی
 مرا، دی شبنمی از برگ رخسارت حکایت کرد
 مباد بشکند ای رودها غرور شما
 به مهر مادرگیتی مکش رنج امید اینجا
 آسمان بالای زلفت سایبان انداخته
 استاده باش روی گپت از اول نگو
 این کینه وران باز به نیرنگ دگر
 مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
 ماییم و می و مطرب و این کنج خراب

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ز مکر حق مباش ایمن اگر صد بخت بینی تو
بمال این چشم ها را گر به پندار یقینی تو
که مکر حق چنان تند است کز وی دیده جانت
تو را عرشی نماید او و گر باشی زمینی تو
گمان خاینی می بر تو بر جان امین شکلت
که گر تو ساده دل باشی ندارد سود امینی تو
خریدی هندوی زشتی قبیحی را تو در چادر
تو ساده پوستین بر بوی زهره روی چینی تو
چو شب در خانه آوردی بدیدی روش بی چادر
ز رویش دیده بگرفتی ز بویش بستی بینی تو
در این بازار طراران زاهدشکل بسیارند
فریبندت اگر چه اهل و باعقل متینی تو
مگر فضل خداوند خداوندان شمس الدین
کند تنبیه جانت را کند هر دم معینی تو
ببین آن آفتابی را کش اول نیست و نی پایان
که اندر دین همی تابد اگر از اهل دینی تو
به سوی باغ وحدت رو کز او شادی همی روید
که هر جزوت شود خندان اگر در خود حزینی تو


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *