+ - x
 » از همین شاعر
 که دید ای عاشقان شهری که شهر نیکبختانست
 العشق یقول لی تزین
 ایها العشاق آتش گشته چون استاره ایم
 در دلم چون غمت ای سرو روان برخیزد
 امروز جنون نو رسیده ست
 آخر ای دلبر تو ما را می نجویی اندکی
 ناله ای کن عاشقانه درد محرومی بگو
 امروز بحمدالله از دی بترست این دل
 گر خورد آن شیر عشقت خون ما را خورده گیر
 ای بی وفا جانی که او بر ذوالوفا عاشق نشد

 » بیشتر بخوانید...
 دی کوزه گری بدیدم اندر بازار
 ای سينه ات بسان گل نسترن سفيد
 گویند هر آن کسان که با پرهیزند
 چشم به راه
 در را كه محكم بر رویت می بندی
 پریدن از سر بامی به بامی
 چراغ گل
 آن قصر که جمشید در او جام گرفت
 در باد چون سنگ
 با همه بیگانگی ها آشنای کیستم؟

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هر شش جهتم ای جان منقوش جمال تو
در آینه درتابی چون یافت صقال تو
آیینه تو را بیند اندازه عرض خود
در آینه کی گنجد اشکال کمال تو
خورشید ز خورشیدت پرسید کیت بینم
گفتا که شوم طالع در وقت زوال تو
رهوار نتانی شد این سوی که چون ناقه
بسته ست تو را زانو ای عقل عقال تو
عقلی که نمی گنجد در هفت فلک فرش
ای عشق چرا رفت او در دام و جوال تو
این عقل یکی دانه از خرمن عشق آمد
شد بسته آن دانه جمله پر و بال تو
در بحر حیات حق خوردی تو یکی غوطه
جان ابدی دیدی جان گشت وبال تو
ملکش به چه کار آید با ملکت عشق تو
جاهش به چه کار آید با جاه و جلال تو
صد حلقه زرین بین در گوش جهان اکنون
از لطف جواب تو وز ذوق سال تو
خامان که زر پخته از دست تو نامدشان
شادند به جای زر با سنگ و سفال تو
صد چرخ طواف آرد بر گرد زمین تو
صد بدر سجود آرد در پیش هلال تو
با تو سگ نفس ما روباهی و مکر آرد
که شیر سجود آرد در پیش شغال تو
بی پای چو روز و شب اندر سفریم ای جان
چون می رسد از گردون هر لحظه تعال تو
تاریکی ما چه بود در حضرت نور تو
فعل بد ما چه بود با حسن فعال تو
روزیم چو سایه ما بر گرد درخت تو
شب تا به سحر نالان ایمن ز ملال تو
از شوق عتاب تو آن آدم بگزیده
از صدر جنان آمد در صف نعال تو
دریای دل از مدحت می غرد و می جوشد
لیکن لب خود بستم از شوق مقال تو


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *