+ - x
 » از همین شاعر
 گفتی که زیان کنی زیان گیر
 امروز نگار ما نیامد
 هم صدوا هم عتبوا عتابا ما له سبب
 فرود آ تو ز مرکب بار می بین
 بیا کامروز شه را ما شکاریم
 ای طوطی عیسی نفس وی بلبل شیرین نوا
 امتزاج روح ها در وقت صلح و جنگ ها
 سر فرو کن به سحر کز سر بازار نظر
 ای بس فراز و شیب که کردم طلب گری
 امروز من و باده و آن یار پری زاده

 » بیشتر بخوانید...
  دل ز شوقش بسکه اندر خون طلاطم می کند
 اندرز
 خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود
 کردم رقم به کلک نفس مد ناله را
 به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم
 نیکی و بدی که در نهاد بشر است
 آيينه را به پيش دهانم مياوريد
 انتقام
 به آن مؤمن خدا کاری ندارد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هم آگه و هم ناگه مهمان من آمد او
دل گفت که کی آمد جان گفت مه مه رو
او آمد در خانه ما جمله چو دیوانه
اندر طلب آن مه رفته به میان کو
او نعره زنان گشته از خانه که این جایم
ما غافل از این نعره هم نعره زنان هر سو
آن بلبل مست ما بر گلشن ما نالان
چون فاخته ما پران فریادکنان کوکو
در نیم شبی جسته جمعی که چه دزد آمد
و آن دزد همی گوید دزد آمد و آن دزد او
آمیخته شد بانگش با بانگ همه زان سان
پیدا نشود بانگش در غلغله شان یک مو
و هو معکم یعنی با توست در این جستن
آنگه که تو می جویی هم در طلب او را جو
نزدیکتر است از تو با تو چه روی بیرون
چون برف گدازان شو خود را تو ز خود می شو
از عشق زبان روید جان را مثل سوسن
می دار زبان خامش از سوسن گیر این خو


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *