+ - x
 » از همین شاعر
 روزی تو مرا بینی میخانه درافتاده
 چو بگشادم نظر از شیوه تو
 مستی و عاشقی و جوانی و جنس این
 گر این جا حاضری سر همچنین کن
 عاشق روی جان فزای توییم
 بنمود وفا از این جا
 ای محو عشق گشته جانی و چیز دیگر
 آتش افکند در جهان جمشید
 قالت الکأس ارفعونی کم تحبسونی
 ز آب تشنه گرفته ست خشم می بینی

 » بیشتر بخوانید...
 غبار
 از آن غم ها دل ما دردمند است
 حال دل با تو گفتنم هوس است
 بخت از دهان دوست نشانم نمی دهد
 بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
 سرمایه ی عیش، صحبت یاران است
 لبِ تنهایی ات بنشین خیابان را تماشا كن
 یا رب آن یوسف گم گشته به من بازرسان
 همسر سرو قدت نی در نيستان نشکند
 فردایی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در این رقص و در این های و در این هو
میان ماست گردان میر مه رو
اگر چه روی می دزدد ز مردم
کجا پنهان شود آن روی نیکو
چو چشمت بست آن جادوی استاد
درآ در آب جو و آب می جو
تو گویی کو و کو او نیز سر را
به هر سو می کند یعنی که کو کو
ز کوی عشق می آید ندایی
رها کن کو و کو دررو در این کو
برو دامان خاقان گیر محکم
چو او باشد چه اندیشی ز باجو
برو پهلوی قصرش خانه ای گیر
که تا ایمن شوی از درد پهلو
گریزان درد و دارو در پی تو
زهی لطف و زهی احسان و دارو
سیه کاری و تلخی را رها کن
بر ما زو بیا غلطان چو مازو
از او یابد طرب هم مست و هم می
از او گیرد نمک هم رو و هم خو
از او اندیش و گفتن را رها کن
لطیف اندیش باشد مرد کم گو


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *