+ - x
 » از همین شاعر
 گر لاش نمود راه قلاش
 من رای درا تلالا نوره وسط الفاد
 هین دف بزن هین کف بزن کاقبال خواهی یافتن
 ای ترک ماه چهره چه گردد که صبح تو
 رهید جان دوم از خودی و از هستی
 ای دل سرمست، کجا می پری؟
 ای که ز یک تابش تو کوه اُحُد پاره شود
 دوم
 وقت آن شد که ز خورشید ضیایی برسد
 توبه سفر گیرد با پای لنگ

 » بیشتر بخوانید...
 هر چه داری، وفا نداری يار
 از بار درد سرو قدم بی نمود شد
 من می نه ز بهر تنگدستی نخورم
 کاکلت را شانه کردی عالمی ديوانه شد
 مادر
 جوش اشکیم وشکست آیینه دار است اینجا
 یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد
 یک اتفاق ساده
 عصیان خدایی
 صبا وقت سحر بویی ز زلف یار می آورد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

طرب اندر طرب است او که در عقل شکست او
تو ببین قدرت حق را چو درآمد خوش و مست او
همه امروز چنانیم که سر از پای ندانیم
همه تا حلق درآییم و در این حلقه نشست او
چو چنین باشد محرم کی خورد غم کی خورد غم
به سبو ده می خوش دم که قدح را بشکست او
شه من باده فرستد به چه رو می نپرستم
هله ای مطرب برگو که زهی باده پرست او


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *