+ - x
 » از همین شاعر
 در حلقهٔ عشاق به ناگه خبر افتاد
 ای غایب از این محضر از مات سلام الله
 بگویم مثالی از این عشق سوزان
 دل خون خواره را یک باره بستان
 از دل به دل برادر گویند روزنیست
 ما قحطیان تشنه و بسیارخواره ایم
 چهارم
 از شهر تو رفتیم تو را سیر ندیدیم
 شکنی شیشه مردم گرو از من گیری
 گر تو تنگ آیی ز ما زوتر برون رو ای حریف

 » بیشتر بخوانید...
 نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
 مرا، امشب ببر از خویش تا، پندارهای دور
 ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت
 به غير از آستانت جا ندارم
 هر دم چو توپ می زندم پشت پای وای
 شاعر، غزل بگو، که غزل خوان هنوز هست
 سحرها در گریبان شب اوست
 یا رب آن یوسف گم گشته به من بازرسان
 ما بی غمان مست دل از دست داده ایم
 شبانه

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تن مزن ای پسر خوش دم خوش کام بگو
بهر آرام دلم نام دلارام بگو
پرده من مدران و در احسان بگشا
شیشه دل مشکن قصه آن جام بگو
ور در لطف ببستی در اومید مبند
بر سر بام برآ و ز سر بام بگو
ور حدیث و صفت او شر و شوری دارد
صفت این دل تنگ شررآشام بگو
چونک رضوان بهشتی تو صلایی درده
چونک پیغامبر عشقی هله پیغام بگو
آه زندانی این دام بسی بشنودیم
حال مرغی که برسته ست از این دام بگو
سخن بند مگو و صفت قند بگو
صفت راه مگو و ز سرانجام بگو
شرح آن بحر که واگشت همه جان ها او است
که فزون است ز ایام و ز اعوام بگو
ور تنور تو بود گرم و دعای تو قبول
غم هر ممتحن سوخته خام بگو
شکر آن بهره که ما یافته ایم از در فضل
فرصت ار دست دهد هم بر بهرام بگو
وگر از عام بترسی که سخن فاش کنی
سخن خاص نهان در سخن عام بگو
ور از آن نیز بترسی هله چون مرغ چمن
دم به دم زمزمه بی الف و لام بگو
همچو اندیشه که دانی تو و دانای ضمیر
سخنی بی نقط و بی مد و ادغام بگو


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *