+ - x
 » از همین شاعر
 یا وصال یار باید یا حریفان را شراب
 ای در ما را زده شمع سرایی درآ
 باز در اسرار روم جانب آن یار روم
 تا چه عشق است آن صنم را با دل پرخون شده
 درخت و برگ برآید ز خاک این گوید
 دل چه خورده ست عجب دوش که من مخمورم
 تو ز هر ذره وجودت بشنو ناله و زاری
 بیا ای زیرک و بر گول می خند
 هر کس به جنس خویش درآمیخت ای نگار
 نی نی به از این باید با دوست وفا کردن

 » بیشتر بخوانید...
 شبانه
 غزل آخرین انزوا
 ابتدا از چشم هایت یک جهنم ساختند
 به تازگی نکشد عافیت دماغ مرا
 چه نويسم که حال من چون است
 تو در دریا نئی او در بر تست
 دو رباعی
 مادر
 آزادی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سر و پا گم کند آن کس که شود دلخوش از او
دل کی باشد که نگردد همگی آتش از او
گرد آن حوض همی گردی و عاشق شده ای
چون شدی غرق شکر رو همه تن می چش از او
چون سبوی تو در آن عشق و کشاکش بشکست
بر لب چشمه دهان می نه و خوش می کش از او
عسلی جوشد از آن خم که نه در شش جهت است
پنج انگشت بلیسند کنون هر شش از او
آن چه آب است کز او عاشق پرآتش و باد
از هوس همچو زمین خاک شد و مفرش از او
آه عاشق ز چه سوزد تتق گردون را
ز آنک می خیزد آن آتش و آن آهش از او
شمس تبریز که جان در هوس او بگریست
گشت زیبا و دلارام و لطیف و کش از او


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *