+ - x
 » از همین شاعر
 بگردان شراب ای صنم بی درنگ
 روستایی بچه ای هست درون بازار
 چه خیره می نگری در رخ من ای برنا
 گل خندان که نخندد چه کند
 خدمت شمس حق و دین یادگارت ساقیا
 گشت جان از صدر شمس الدین یکی سوداییی
 دل دست به یک کاسه با شهره صنم کرده
 کافرم ار در دو جهان عشق بود خوشتر از این
 دلدار من در باغ دی می گشت و می گفت ای چمن
 مرا بگاه ده ای ساقی کریم عقار

 » بیشتر بخوانید...
 لبش می بوسم و در می کشم می
 نباشد یاد اسباب طرف وحشت گزینی را
 نالد به حال زار من امشب سه تار من
 پیش از شیوع چشم تو اینجا اجل نبود
 کرده ام سرمشق حیرت سرو موزون تورا
 کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند
 بگو ابلیس را از من پیامی
 آوازهای سرزمین صبوری
 به نظر وصل دلبری دارم
 نگاه - داغ تر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سر و پا گم کند آن کس که شود دلخوش از او
دل کی باشد که نگردد همگی آتش از او
گرد آن حوض همی گردی و عاشق شده ای
چون شدی غرق شکر رو همه تن می چش از او
چون سبوی تو در آن عشق و کشاکش بشکست
بر لب چشمه دهان می نه و خوش می کش از او
عسلی جوشد از آن خم که نه در شش جهت است
پنج انگشت بلیسند کنون هر شش از او
آن چه آب است کز او عاشق پرآتش و باد
از هوس همچو زمین خاک شد و مفرش از او
آه عاشق ز چه سوزد تتق گردون را
ز آنک می خیزد آن آتش و آن آهش از او
شمس تبریز که جان در هوس او بگریست
گشت زیبا و دلارام و لطیف و کش از او


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *