+ - x
 » از همین شاعر
 توی که بدرقه باشی گهی گهی رهزن
 اگر امروز دلدارم کند چون دوش بدمستی
 چرا ز قافله یک کس نمی شود بیدار
 خوش سوی ما آ دمی ز آنچ که ما هم خوشیم
 به گوش دل پنهانی بگفت رحمت کل
 بداد پندم استاد عشق از استادی
 بخش پانزدهم
 اگر دل از غم دنیا جدا توانی کرد
 مست می عشق را حیا نی
 عید بگذشت و همه خلق سوی کار شدند

 » بیشتر بخوانید...
 دوش آگهی ز یار سفرکرده داد باد
 دوستان دختر رز توبه ز مستوری کرد
 کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند
 واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند
 زعشق آتشین تو به سوز دیگرم امشب
 قیامت می شود روزی که از من رو بگردانی
 مادر
 چو آفتاب می از مشرق پیاله برآید
 قصه ی وفا
 کوچ و غربت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هان ای جمال دلبر ای شاد وقت تو
ما با تو بس خوشیم که خوش باد وقت تو
نیکو است حال ما که نکو باد حال تو
خوش باد دور چرخ کز او زاد وقت تو
جان و سر تو یار که اندر دماغ ماست
آن رطل های می که به ما داد وقت تو
از قوت شراب به فریاد جام تو
وز پرتو نشاط به فریاد وقت تو
در جای می نگنجد از فخر جای تو
که می کند ز عشق و فرهاد وقت تو


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *