+ - x
 » از همین شاعر
 دایم پیش خود نهی آینه را هرآینه
 سفره کهنه کجا درخور نان تو بود
 یار ما دلدار ما عالم اسرار ما
 دل دی خراب و مست و خوش هر سو همی افتاد از او
 همه خوردند و بخفتند و تهی گشت وطن
 ای دلبر بی دلان صوفی
 واقعه ای بدیده ام لایق لطف و آفرین
 عیش جهان پیسه بود گاه خوشی گاه بدی
 چه گوهری تو که کس را به کف بهای تو نیست
 صد بار مردم ای جان وین را بیازمودم

 » بیشتر بخوانید...
 رفتم که در این منزل بیداد بدن
 از رنج کشیدن آدمی حر گردد
 نه نشاط و نه ماتمی دارم
 شوهرم قریه دار کوچه ماست
 گه از موی میان شهرت دهد نازک خیالی را
 حسابی نیست با وحشت جنون کامل ما را
 چو رخت خویش بر بستم ازین خاک
 چه خوب است سگ جای انسان بروید
 به تار عاشقی بندم خدايا
 ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چو در دل پای بنهادی بشد از دست اندیشه
میان بگشاد اسرار و میان بربست اندیشه
به پیش جان درآمد دل که اندر خود مکن منزل
گران جان دید مر جان را سبک برجست اندیشه
رسید از عشق جاسوسش که بسم الله زمین بوسش
در این اندیشه بیخود شد به حق پیوست اندیشه
خرابات بتان درشد حریف رطل و ساغر شد
همه غیبش مصور شد زهی سرمست اندیشه
برست او از خوداندیشی چنان آمد ز بی خویشی
که از هر کس همی پرسد عجب خود هست اندیشه
فلک از خوف دل کم زد دو دست خویش بر هم زد
که از من کس نرست آخر چگونه رست اندیشه
چنین اندیشه را هر کس نهد دامی به پیش و پس
گمان دارد که درگنجد به دام و شست اندیشه
چو هر نقشی که می جوید ز اندیشه همی روید
تو مر هر نقش را مپرست و خود بپرست اندیشه
جواهر جمله ساکن بد همه همچون اماکن بد
شکافید این جواهر را و بیرون جست اندیشه
جهان کهنه را بنگر گهی فربه گهی لاغر
که درد کهنه زان دارد که نوزاد است اندیشه
که درد زه ازان دارد که تا شه زاده ای زاید
نتیجه سربلند آمد چو شد سربست اندیشه
چو دل از غم رسول آمد بر دل جبرئیل آمد
چو مریم از دو صد عیسی شده ست آبست اندیشه
چو شهد شمس تبریزی فزاید در مزاجم خون
از آن چون زخم فصادی رگ دل خست اندیشه


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *