+ - x
 » از همین شاعر
 عید آمد و خوش آمد دلدار دلکش آمد
 هست اندر غم تو دلشده دانشمندی
 نمی گفتی مرا روزی که ما را یار غاری تو
 آن سو مرو این سو بیا ای گلبن خندان من
 تو تا دوری ز من جانا چنین بی جان همی گردم
 حداء الحادی صباحا بهواکم فاتینا
 در سماع عاشقان زد فر و تابش بر اثیر
 شراب داد خدا مر مرا تو را سرکا
 ای عشق پرده در که تو در زیر چادری
 کجا شد عهد و پیمانی که کردی دوش با بنده

 » بیشتر بخوانید...
 باش خوشدل که دگر بار بهاران آمد
 نگارا لباس قشنگ تو خوش
 خانه از سنگ بنا کن محل زلزله هاست
 جرمی ندارم بیش از این کز جان وفادارم ترا
 کور خواندی
 دلی که غیب نمای است و جام جم دارد
 باز امشب ای رقیبان ساز می خواهد دلم
 سرنوشت هرچه سگ دیدم به من سر می خورد
 غزلسازم غزل می سازم هر رنگ
 مسلمانی که داند رمز دین را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ناموس مکن پیش آ ای عاشق بیچاره
تا مرد نظر باشی نی مردم نظاره
ای عاشق الاهو ز استاره بگیر این خو
خورشید چو درتابد فانی شود استاره
آن ها که قوی دستند دست تو چرا بستند
زیرا تو کنون طفلی وین عالم گهواره
چون در سخن ها سفت و الارض مهادا گفت
ای میخ زمین گشته وز شهر دل آواره
ای بنده شیر تن هستی تو اسیر تن
دندان خرد بنما نعمت خور همواره
تا طفل بود سلطان دایه کندش زندان
تا شیر خورد ز ایشان نبود شه میخواره
از سنگ سبو ترسد اما چو شود چشمه
هر لحظه سبو آید تازان به سوی خاره
گوید که اگر زین پس او بشکندم شادم
جان داد مرا آبش یک باره و صد باره
گر در ره او مردم هم زنده بدو گردم
خود پاره دهم او را تا او کندم پاره


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *