+ - x
 » از همین شاعر
 هر شب که بود قاعده سفره نهادن
 صنما خرگه توم که بسازی و برکنی
 گر زانک ملولی ز من ای فتنه حوران
 مستی و عاشقانه می گویی
 آن عشق که از پاکی از روح حشم دارد
 نشاید از تو چندین جور کردن
 مرا بدید و نپرسید آن نگار چرا
 امتزاج روح ها در وقت صلح و جنگ ها
 ساقیا ساقیا روا داری
 ندا آمد به جان از چرخ پروین

 » بیشتر بخوانید...
 دوباره خسته خسته است و سوی كار می رود
 خیال روی تو چون بگذرد به گلشن چشم
 به باغ، دشت، زمین، گل سلام باید كرد
 ماست مالی شده مفهوم تو مریم دیگر!
 هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک
 زندگی بشتافت، یا من؟
 جوانان را بد آموز است این عصر
 از لعل گذشتم لب دیدار گرفتم
 به هر كجا بروی دیگری! غریبه تری!
 دستی که گاه خنده بآن خال می بری

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

کجاست ساقی جان تا به هم زند ما را
بروبد از دل ما فکر دی و فردا را
چنو درخت کم افتد پناه مرغان را
چنو امیر بباید سپاه سودا را
روان شود ز ره سینه صد هزار پری
چو بر قنینه بخواند فسون احیا را
کجاست شیر شکاری و حمله های خوشش
که پر کنند ز آهوی مشک صحرا را
ز مشرقست و ز خورشید نور عالم را
ز آدمست در و نسل و بچه حوا را
کجاست بحر حقایق کجاست ابر کرم
که چشم های روان داده است خارا را
کجاست کان شه ما نیست لیک آن باشد
که چشم بند کند سحرهاش بینا را
چنان ببندد چشمت که ذره را بینی
میان روز و نبینی تو شمس کبری را
ز چشم بند ویست آنک زورقی بینی
میان بحر و نبینی تو موج دریا را
تو را طپیدن زورق ز بحر غمز کند
چنانک جنبش مردم به روز اعمی را
نخوانده ای ختم الله خدای مهر نهد
همو گشاید مهر و برد غطاها را
دو چشم بسته تو در خواب نقش ها بینی
دو چشم باز شود پرده آن تماشا را
عجب مدار اگر جان حجاب جانانست
ریاضتی کن و بگذار نفس غوغا را
عجبتر اینک خلایق مثال پروانه
همی پرند و نبینی تو شمع دل ها را
چه جرم کردی ای چشم ما که بندت کرد
بزار و توبه کن و ترک کن خطاها را
سزاست جسم بفرسودن این چنین جان را
سزاست مشی علی الراس آن تقاضا را
خموش باش که تا وحی های حق شنوی
که صد هزار حیاتست وحی گویا را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *