+ - x
 » از همین شاعر
 ای آفتاب سرکشان با کهکشان آمیختی
 من چو در گور درون خفته همی فرسایم
 سحری چو شاه خوبان به وثاق ما درآمد
 دامن کشانم می کشد در بتکده عیاره ای *
 دزدید جمله رخت ما لولی و لولی زاده ای
 بخش دوازدهم
 ای یوسف خوش نام هی در ره میا بی همرهی
 بخش یازدهم
 داد دهی ساغر و پیمانه را
 ای یار اگر نیکو کنی اقبال خود صدتو کنی

 » بیشتر بخوانید...
 افلاک که جز غم نفزایند دگر
 ببین چه سرخ چه سبز و سیاه كشته شدیم
 ادب پیرایه نادان و داناست
 لبِ تنهایی ات بنشین خیابان را تماشا كن
 امروز روز قتل بسر ميرسد مرا
 ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر
 افتاده ایم مثل دو تا دست روی هم
 آینگی
 صوفی گلی بچین و مرقع به خار بخش
 گنجشك های هر درختی مرده در جیبم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای دلبر بی صورت صورتگر ساده
وی ساغر پرفتنه به عشاق بداده
از گفتن اسرار دهان را تو ببسته
و آن در که نمی گویم در سینه گشاده
تا پرده برانداخت جمال تو نهانی
دل در سر ساقی شد و سر در سر باده
صبحی که همی راند خیال تو سواره
جان های مقدس عدد ریگ پیاده
و آن ها که به تسبیح بر افلاک بنامند
تسبیح گسستند و گرو کرده سجاده
جان طاقت رخسار تو بی پرده ندارد
وز هر چه بگوییم جمال تو زیاده
چون اشتر مست است مرا جان ز پی تو
بر گردن اشتر تن من بسته قلاده
شمس الحق تبریز دلم حامله توست
کی بینم فرزند بر اقبال تو زاده


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *