+ - x
 » از همین شاعر
 ای تو ترش کرده رو تا که بترسانیم
 ای دل سرگشته شده در طلب یاوه روی
 ای آنک تو خواب ما ببستی
 قصر بود روح ما نی تل ویرانه ای
 می رسد بوی جگر از دو لبم
 مکن یار مکن یار مرو ای مه عیار
 بباید عشق را ای دوست دردک
 از شهنشه شمس دین من ساغری را یافتم
 کجا شد عهد و پیمانی که کردی دوش با بنده
 جانا به غریبستان چندین به چه می مانی

 » بیشتر بخوانید...
 برای معشوقه پیر
 بگذر ای خواجه و بگذار مرا مست اینجا
 حسن خدایی
 بالابلند عشوه گر نقش باز من
 نشد از پرده تنها حق رخ تابیدنم پنهان
 اين بود خواهش يگانهٔ ما
 افق روشن
 قرآن که مهین کلام خوانند آن را
 گل در بر و می در کف و معشوق به کام است
 آمدی جانم بقربانت ولی حالا چرا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ایا خورشید بر گردون سواره
به حیله کرده خود را چون ستاره
گهی باشی چو دل اندر میانه
گهی آیی نشینی بر کناره
گهی از دور دور استاده باشی
که من مرد غریبم در نظاره
گهی چون چاره غم ها را بسوزی
گهی گویی که این غم را چه چاره
تو پاره می کنی و هم بدوزی
که دل آن به که باشد پاره پاره
گهی دل را بگریانم چو طفلان
مرا گویی بجنبان گاهواره
گهی بر گیریم چون دایگان تو
گهی بر من نشینی چون سواره
گهی پیری نمایی گاه دومو
زمانی کودک و گه شیرخواره
زبونم یا زبونم تو گرفتی
زهی عیار و چست و حیله باره


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *