+ - x
 » از همین شاعر
 مشکن دل مرد مشتری را
 از هوای شمس دین بنگر تو این دیوانگی
 طرفه گرمابه بانی کو ز خلوت برآید
 گفت کسی خواجه سنایی بمرد
 بنشسته به گوشه ای دو سه مست ترانه گو
 هر روز بگه ای شه دلدار درآیی
 بازآمدم خرامان تا پیش تو بمیرم
 الا یا مالکا رق الزمان
 ای شب خوش رو که تویی مهتر و سالار حبش
 دوش چه خورده ای بگو ای بت همچو شکرم

 » بیشتر بخوانید...
 گهی جویندهٔ حسن غریبی
 حماقت
 شب وصل است و طی شد نامه هجر
 محبت چیست تاثیر نگاهی است
 خونابه چکان چشمم ازبارش جان امشب
 انتخاب من ز حسن يار سيب غبغب است
 دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس
 برگریزان دلم را نوبهاری آرزوست
 ای سرو روان بیا که دستت بوسم
 پیام

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آمد مه و لشکر ستاره
خورشید گریخت یک سواره
آن مه که ز روز و شب برون است
کو چشم که تا کند نظاره
چشمی که مناره را نبیند
چون بیند مرغ بر مناره
ابر دل ما ز عشق این مه
گه گردد جمع و گاه پاره
چون عشق تو زاد حرص تو مرد
بی کار شوی هزارکاره
چون آخر کار لعل گردد
بی کار نبوده ست خاره
گر بر سر کوی عشق بینی
سرهای بریده بر قناره
مگریز درآ تمام بنگر
زنده شده گشتگان دوباره


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *