+ - x
 » از همین شاعر
 منم فتنه هزاران فتنه زادم
 ای رخ خندان تو مایه صد گلستان
 روان شد اشک یاقوتی ز راه دیدگان اینک
 ای ساکن جان من آخر به کجا رفتی
 ای عشق پرده در که تو در زیر چادری
 شادیی کان از جهان اندر دلت آید مخر
 ای بر سر بازارت صد خرقه به زناری
 جان و جهان می روی جان و جهان می بری
 ای یار مقامردل پیش آ و دمی کم زن
 مه روزه اندر آمد هله ای بت چو شکر

 » بیشتر بخوانید...
 وهم راحت صید الفت کرد مجنون مرا
 از محبت در جهان امروز يک نام است و بس
 ای ديده خورشيد يقين ميتابد از جای دگر
 تسکین
 جانا به جان رسید ز عشق تو کار ما
 من نمی گويم به عالم روزگار از من نشد
 از زخم قلب آبایی
 باز امشب ای رقیبان ساز می خواهد دلم
 گر می نخوری طعنه مزن مستانرا
 رانده

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای روز مبارک و خجسته
ما جمع و تو در میان نشسته
ای همنفس همیشه پیش آ
تا زنده شود دمی شکسته
پیغام دل است این دو سه حرف
بشنو سخن شکسته بسته
یک بار بگو که بنده من
کزاد شوم ز رنج و رسته
آن دست ز روی خویش برگیر
تا گل چینیم دسته دسته
یک بار دگر شکرفشان کن
طوطی نگر از قفص برسته


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *