+ - x
 » از همین شاعر
 ما را سفری فتاد بی ما
 هرچ گویی از بهانه لا نسلم لا نسلم
 دولتی همسایه شد همسایگان را الصلا
 غیر عشقت راه بین جستیم نیست
 ای خدایی که چو حاجات به تو برگیرند
 به گوشه ای بروم گوش آن قدح گیرم
 ای هوس های دلم بیا! بیا! بیا! بیا!
 برات عاشق نو کن رسید روز برات
 روی تو چون روی مار خوی تو زهر قدید
 جام پر کن ساقیا آتش بزن اندر غمان

 » بیشتر بخوانید...
 سفینۀ بازگشت
 دیوانه می رقصد
 چندان که نگاه می کنم هر سویی
 دریا
 بیا مرا بتراش ای تنم بدستانت
 ساقی حدیث سرو و گل و لاله می رود
 امشب که گریه کردم بغض ترا عزیزم
 گرصبای عشق در پیراهنم افتاه ای
 از چه خار از من خوری ای جامه خارايی بيا
 به این نابودمندی بودن آموز

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای ز هندستان زلفت رهزنان برخاسته
نعره از مردان مرد و از زنان برخاسته
آتش رخسار تو در بیشه جان ها زده
دود جان ها برشده هفت آسمان برخاسته
جوی های شیر و می پنهان روان کرده ز جان
وز معانی ساقیان همچو جان برخاسته
کفر را سرمه کشیده تا بدیده کفر نیز
شاهد دین را میان ممنان برخاسته
تن چو دیوار و پس دیوار افتاده دلی
در بیان حال آن دل این زبان برخاسته
رو خرابی ها نگر در خانه هستی ز عشق
سقف خانه درشکسته آستان برخاسته
گر چه گوید فارغم از عاشقان لیکن از او
بر سر هر عاشقی صد مهربان برخاسته
شمس تبریزی چو کان عشق باقی را نمود
خون دل یاقوت وار از عکس آن برخاسته


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *