+ - x
 » از همین شاعر
 گهی در گیرم و گه بام گیرم
 بانگ برآمد ز دل و جان من
 چونک جمال حسن تو اسب شکار زین کند
 سخن تلخ مگو ای لب تو حلوایی
 اگر خورشید جاویدان نگشتی
 مرا وصال تو باید صبا چه سود کند
 دو چشم آهوانش شیرگیرست
 گر این جا حاضری سر همچنین کن
 سوخت یکی جهان به غم آتش غم پدید نی
 اگر مرا تو ندانی بپرس از شب تاری

 » بیشتر بخوانید...
 ديدۀ من آشنای روی نيکويت نبود
 سر مست الستم تو ميا در ره سيلاب
 ستم است اگر هوست کشدکه به سیر سرو و سمن درآ
 حالیا مصلحت وقت در آن می بینم
 دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم
 اگر پندی ز درویشی پذیری
 این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت
 بی پرده ميزند بصد آهنگ ساز را
 تو را دوست میدارم
 بال سحر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

این چه باد صرصر است از آسمان پویان شده
صد هزاران کشتی از وی مست و سرگردان شده
مخلص کشتی ز باد و غرقه کشتی ز باد
هم بدو زنده شده ست و هم بدو بی جان شده
باد اندر امر یزدان چون نفس در امر تو
ز امر تو دشنام گشته وز تو مدحت خوان شده
بادها را مختلف از مروحه تقدیر دان
از صبا معمور عالم با وبا ویران شده
باد را یا رب نمودی مروحه پنهان مدار
مروحه دیدن چراغ سینه پاکان شده
هر که بیند او سبب باشد یقین صورت پرست
و آنک بیند او مسبب نور معنی دان شده
اهل صورت جان دهند از آرزوی شبه ای
پیش اهل بحر معنی درها ارزان شده
شد مقلد خاک مردان نقل ها ز ایشان کند
و آن دگر خاموش کرده زیر زیر ایشان شده
چشم بر ره داشت پوینده قراضه می بچید
آن قراضه چین ره را بین کنون در کان شده
همچو مادر بر بچه لرزیم بر ایمان خویش
از چه لرزد آن ظریف سر به سر ایمان شده
همچو ماهی می گدازی در غم سرلشکری
بینمت چون آفتابی بی حشم سلطان شده
چند گویی دود برهان است بر آتش خمش
بینمت بی دود آتش گشته و برهان شده
چند گشت و چند گردد بر سرت کیوان بگو
بینمت همچون مسیحا بر سر کیوان شده
ای نصیبه جو ز من که این بیار و آن بیار
بینمت رسته از این و آن و آن و آن شده
بس کن ای مست معربد ناطق بسیارگو
بینمت خاموش گویان چون کفه میزان شده


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *