+ - x
 » از همین شاعر
 ز اول بامداد سرمستی
 اقتلونی یا ثقاتی ان فی قتلی حیاتی
 آب تو ده گسسته را در دو جهان سقا تویی
 بخش نخست
 سخن تلخ مگو ای لب تو حلوایی
 یکی دودی پدید آمد سحرگاهی به هامونی
 چه گوهری تو که کس را به کف بهای تو نیست
 در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست
 شنیدم مر مرا لطفت دعا گفت
 انتم الشمس و القمر منکم السمع و البصر

 » بیشتر بخوانید...
 ای غارت عشق تو جهانها
 ماست مالی شده مفهوم تو مریم دیگر!
 به دکان نفس دارم بنا آيينه سازی را
 چو رخت خویش بر بستم ازین خاک
 هر که چون پروانه از خود سوختن پروا نکرد
 پیری دیدم به خانهٔ خماری
 انتخاب
 نرسیدی به فهم خود ره عزم دگرگشا
 آسمان گو ندهد کام چه خواهد بودن
 معامله

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آن آتشی که داری در عشق صاف و ساده
فردا از او ببینی صد حور رو گشاده
بنگر به شهوت خود ساده ست و صاف بی رنگ
یک عالمی صنم بین از ساده ای بزاده
زنبور شهد جانت هر چند ناپدید است
شش خانه های او بین از شهد پر نهاده
اندازه تن تو خود سه گز است و کمتر
در خان خود تو بنگر از نه فلک زیاده
تا چند کاسه لیسی این کوزه بر زمین زن
برگیر کاه گل را از روی خنب باده
سجاده آتشین کن تا سجده صاف گردد
آتش رخی برآید از زیر این سجاده
آید سوارگشته بر عشق شمس تبریز
اندر رکاب آن شه خورشید و مه پیاده


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *