+ - x
 » از همین شاعر
 تعالوا کلنا ذا الیوم سکری
 ربود عقل و دلم را جمال آن عربی
 با روی تو ز سبزه و گلزار فارغیم
 اگر درد مرا درمان فرستی
 امتزاج روح ها در وقت صلح و جنگ ها
 قصر بود روح ما نی تل ویرانه ای
 آری ستیزه می کن تا من همی ستیزم
 ای جان گذرکرده از این گنبد ناری
 مرا همچون پدر بنگر نه همچون شوهر مادر
 جز ز فتان دو چشمت ز کی مفتون باشیم

 » بیشتر بخوانید...
 ای آمده از عالم روحانی تفت
 نوازش
 در تضادِ شهرداری­یی دلت شد خانه­ ام
 ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
 یک شعر بی شرمانه عاشقانه
 می آیمت ولی چه كنم راه، نیستی
 خداحافظ گل سوری
 زاهد اگرچه لاف ز پرهيز می زند
 گر دست دهد ز مغز گندم نانی
 بی تو بسیار گریه کردم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دیدم نگار خود را می گشت گرد خانه
برداشته ربابی می زد یکی ترانه
با زخمه چو آتش می زد ترانه خوش
مست و خراب و دلکش از باده مغانه
در پرده عراقی می زد به نام ساقی
مقصود باده بودش ساقی بدش بهانه
ساقی ماه رویی در دست او سبویی
از گوشه ای درآمد بنهاد در میانه
پر کرد جام اول زان باده مشعل
در آب هیچ دیدی کتش زند زبانه
بر کف نهاده آن را از بهر دلستان را
آنگه بکرد سجده بوسید آستانه
بستد نگار از وی اندرکشید آن می
شد شعله ها از آن می بر روی او دوانه
می دید حسن خود را می گفت چشم بد را
نی بود و نی بیاید چون من در این زمانه


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *